دیدار با شخصیت مورد علاقه (بازی وبلاگی)

با تشکر از حضور گسترده و میلیونی شما در این بازی. جواب ها به شرح ذیل می باشد:

1) سمیرا 

ایشون می خواستند اشتون کوچر رو ببینند و در مورد این که چی می خوان بهش بگن هم چیزی نگفتن. خوب حتما خصوصی بوده دیگه. اصلا به ما چه مگه ما فضولیم. در ضمن من راستش رو بخواین اصلا این آقای کوچر رو نمی شناسم فقط یه سرچی کردم دیدم ظاهرا ایشون خواننده و مدل هستند که خوب انشالا  خدا خیرشون بده. 


2) ثریا

گفته که می خواهد حضرت محمد رو ببینه و  به ایشون بگه که شرمندش هست و توضیح بیشتری ندادن که خوب بابت چی شرمنده هستن؟؟؟؟

من هم از دادن توضیح بیشتر شرمنده ام.


3) فاطمه

گفته خیلی دوست داره امام زمان رو  ببینمه  بگه بابا اوضاع خرابه بیا دیگه . ولی فاطمه گفته به این معتقده که آدما فقط و فقط خودشون میتونن خودشون رو نجات بدن شاید بخاطر بی تفاوتی  آدماست  که  امام زمان  هم نمیاد .



4) داداشه فاطمه

گفته که می خواد بیل گیتس رو ببینه و بهش بگه چی کار کردی که اینقد پول دار شدی؟

به نظر من که احتمالا به حرف بابا مامانش گوش نکرده که پولدار شده.


5) یاسی

گفته:

دلم میخواد بدونم انگیزه بانی انقلاب ما چی بود؟میخوام از این مرد بزرگ بپرسم الان که از اون دنیا داره وضع کشور و جوانهای ما رو میبینه همون لبخند قشنگ و میزنه؟؟ 
چرا بعد از این همه سختی و رسیدن به آزادی و گرفتن مملکت از چنگال اجنبی نفهمید چه کسانی و باید برای بعد از خودش تربیت کنه.نگاه نکرد به اطرافش جون فکر کرد خودی هستند.و این گناه بزرگی بود.اگه مردم پاسخ آری دادند به افکاری چون او بود نه به غیر او...چپی و راستی و شرقی....میخوام بگم اگه جنگیدید و شهید دادید....چرا رها کردید... و ما رو دست کدوم آزادی سپردید. اسلام ...جمهوری و از همه مهمتر آزادی کدومو برای نسل ما به یادگار گذاشتی؟؟و الان دست ما به هیچ جا بند نیست و معنای این سه کلمه رو دیگه بلد نیستیم...دیگه بیمه ابوالفضل هم نمیتونه کاری کنه...امام خمینی(ره) کسیه که مشتاق دیدارش هستم..


6) بابام

ایشون تنها کسیه که می خواست دو نفر رو ببینه : شاه عباس صفوی و ملا صدرا. از اولی می خواست بابت این که مذهب رسمی کشور رو شیعه کرد و از دومی بابت احیاء فلسفه اسلامی تشکر کنه.

اصولا بابام خوراکش تشکره



7) مامانم

می خواست امام زمان رو ببینه و بگه حساب ما رو تو همین دنیا صاف کن.

فک کنم مامان جونم  باید با خدا هم یه صحبتی کنه.



8) و سرانجام خودم

چون نمی خوام ( و اصولا بلد نیستم) دروغ بگم، در حال حاضر تنها کسی که به نظرم می رسه دوست دارم ببینمش شاید جنیفر لوپز باشه. و احتمالا ازش بخوام یکم باهام لامبادا برقصه تا خستگیه کار روزانه از تنم در بره. من کلا همیشه توو زندگی آدم کم توقع و کم اشتهایی هستم.

والا...


پ.ن 1: مجددا از تمامی دوستان گلم تشکر می کنم. ایشالا که به همه آرزوهاتون برسید.


پ. ن2: می خواستم از شخصیت هایی که گفته بودین یه عکسی هم توو این پست بذارم که دیدم چون بعضی از شخصیت ها کمی غیر اسلامی و اینا هستن و برخی هم بشدت دینی و محترم، شاید کار درستی نباشه که همه اینها رو کنار هم بیاریم و با اجازتون بیخیال شدم.





ملاقات با شخصیت مورد علاقه (بازی وبلاگی)

تصور کنید که همین الان به شما میگن هرکی رو دوست داری می تونی ببینی و با هاش حرف بزنی

اولا: شما دوست دارید با چه کسی ملاقات داشته باشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوما: اگه ببینینش چی بهش می خواهید بگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




توضیحات:

1-نظراتون رو بصورت کامنت بفرستید و یا از طریق ایمیل زیر ارسال کنید:

diaco_d@yahoo.com

2- اون کسی رو که دوست دارید ملاقات کنید، سعی کنید آدم معروفی باشه یعنی از بازیگران، هنرمندان،سیاستمداران، شاعران، شخصیت های علمی، مذهبی و... باشه. یعنی همه بشناسن ... نگید که مثلا دوست دارم پسرخالم رو ببینم.... کسی رو که دوست دارید ببینید و باهاش حرف بزنید می تونه از میان درگذشتگان هم باشه.

3- حتما این سوال رو از کسایی که دورو برتون هستند هم بپرسید مثل بابا مامان، فرزند، همسر، همکار، دوست، خواهر، برادر و... و نظرات همه رو بنویسید تا تعداد نظرات بیشتر بشه.

4- لطفا هر کدام از جواب ها خلاصه باشه و سعی کیند از یه پاراگراف بیشتر نشه.

5- من کامنت هاتون رو منتشر نمیکنم و همه رو یکجا تو پست بعدی میگذارم تا همه با هم بخونیمشون و کلی لذت ببریم.

6- بشتابید که تا جمعه بیشتر وقت ندارید. حتما مشارکت کنید

بد و بدتر

تا جایی که من یادم هست، انتخاب های زندگیم بین بد و بدتر بوده....همیشه یا حق انتخاب نداشتم و همه چیز تحمیلی و زوری بوده و یا اونجاهایی هم که می تونستم انتخابی کنم معمولا این انتخاب بین بد و بدتر بوده... یعنی یکی از انتخاب ها آنقدر مزخرف و آشغال بود که برای فرار از اون مجبور بودم برم سراغ گزینه های دیگه که خوب اونها هم خیلی چنگی به دل نمی زده و بیشتر از این که خودش چیزه خوبی باشه، راهی بود برای فرار از انتخاب بدتر.... یعنی وقتی مرگ رو میبینم به تب (که خودشم کلی دهن سرویس کن هست) راضی میشم.... فک میکنم برای اکثر آدمها هم همین مساله وجود داره.
یاد این جوک افتادم:
دختره داشت تو بیابون می رفت که یهو یه چراغ جادو دید و دستی بهش کشید. ناگهان غولی بزرگ ظاهر شد و گفت یک آرزو کن تا برآورده کنم (احتمالا غولش چینی بوده که فقط یه آرزو می تونسته برآورده کنه)... دختره فکر می کنه و بعد یه نقشه از خاورمیانه به غول نشون می دهد میگه یه کاری کن این کشورهای خاورمیانه با هم دوست باشن و جنگ و درگیری نداشته باشن.... غول میگه این چه آرزوییه دختر حالا ما گفتیم آرزو، نه که هر آرزویی، اینا اینهمه سال با هم جنگ داشتن من نمیتونم یکدفعه آشتیشون بدم. یه آرزوی دیگه کن... دختر کمی فکر می کنه و میگه یه شوهر خوب و مودب و سنگین و چشم پاک و باوفا به من بده.
غوله یه مکثی میکنه و میگه:
"بده اون نقشه کوفتی رو ببینم چه غلطی میتونم کنم"


پی نوشت: بزودی در این وبلاگ، یک بازی باحال رونمایی خواهد شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!