عصر جمعه ی لعنتی....

عصر جمعه همیشه دلگیر بوده.

شاید این دلگیری حداقل برای ما بچه های دهه 60، 

ریشه در خاطراتمون داشته باشه.

این  آهنگ رو شنیدید؟

چیزی رو به یادتون نمیاره؟

چه حسی نسبت به این آهنگ دارید؟

نظرات 19 + ارسال نظر
یک پیر جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:12 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

1 راهنمایی کوچولو نمیکنی درباره اهنگ ؟منو یاد 1 کارتون انداخت ...
عصرای جمعه تو 1 شهر غریب از همه چیز دلگیر تره...حتی اگر اصل و نصب ادم مال اونجا باشه...ولی توش زندگی نکرده باشی...

حسین جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:44 ب.ظ http://gheychee.blogsky.com

آهنگ یه سریال هست
این کامنتت
که گفتی عصر جمعه... شهر غریب... و.....
هم خیلی کنجکاوم کرد در مورد تو
و هم خیلی غمگین تر

belladona جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:10 ب.ظ

آهنگ همون فیلمه که تو برف گیر کردن و اینا؟ نصف آلمانی بود.بچه هه از ننه باباش تو برف جدا شد و گم شد؟همونه؟آرههههه؟هموووووونه؟

حسین جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:26 ب.ظ

آفرین بلادونا
عالییییی بوود حدست
اسمش رو لو نده
اگه دوس داشتی حست رو بگوووو

یاسی جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:31 ب.ظ

سلام گلم.من که نمیدونستم چه آهنگیه هی صبر کردم یکی بخونه آخرش فهمیدم آهنگ خالیه آخه حسین جان اصلا آهنگ خالی گوش نمیدم چون وسطش خوابم میبرهحالا جمعه هم باشه دیگه بدتر...ولی حق با شماست و هر چی از دلگیریه جمعه بگیم کمه...

یک پیر جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:37 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

بلادونا اون که کنگفو پانداس چند سال هم بیشتر نیست که ساختنش به سن ما نمیرسه
نه به سن ما پیرزنا نمیرسه اهنگه حسین
من اصالتا مال تهران نیستم وقتی میرفتیم شهرستان دم دمای غروب خیلی فاز خوبی بود یهو 10 20 نفر میریختن خونت... تا اخر شب شبنشینی داشتیم صدای اذان تنها موسیقی ما بود و غروب افتاب و ستاره های اسمون صاف شب...
تو خوابگاه هم جمعه ها اگر درس نداشتیم که کم پیش میومد همه بیرون تو محوطه یا اکران فیلم تو اتاق یا خوشحال کردن بچه های تازه وارد و دل گرفته بود...
دلت نگیره اینا رو هم داشت ... ادم اگر دست ادم بگیره تنهایی معنی نداره حتی جمعه هاش
ببخشید طولانی شد...
بزار این اخرشو بگم ..ا ول کن بذار بگم...به افتخار هرچی ادم دل وا کنه هوراااااااا

طراوت شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:36 ق.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com



فاطمه شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:10 ق.ظ

آهنگ مربوط به همون سریاله که بچه ها گفتن اسمش یادم نمیاد.
آدم دلش میگیره وقتی میشنوه دلم گرفت،یه جورایی تو دلم خالی شدولی در عین حال حس تلاش و امید به آینده هم داد .شکست ناپذیری

ممدوسین شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:31 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

ای بابا شماها اینو میگین پس من چی بگم؟
شبه تا پنجشنبه 12 ساعت کار جمعه ها6 ساعت کار.
تازه لب دریا هر روز غروبش غروب جمعه است بی شرف

ممدوسین شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:40 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

راستی شماها احساس خستگی نمیکنید؟
من چندساله خسته شدم. حوصله هیچی و هیشکی و ندارم.
یه خستگی عمیق از همه چی.

belladona شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:19 ق.ظ

وااااااای من برنده شدم(اسمایلی یه آدم عقده ای که تو بازی وبلاگی رتبه نیاورده!)
عصر جمعه های اون زمان که حداکثر دلگیری بود. اون پیام بازرگانیهای خشک و بی روح تلویزیون: بانک تجارت بانک ملی یووووع!اصلا اون موقع ها غم دنیا رو دلم بود. از قصه ظهر جمعه رادیو شروع می شد تا شب! قصه ظهر جمعه رو گوش میدادین؟ آخی با اون صدای قشنگ محمدرضا سرشار. یه دفه قصه یه خانواده رو می گفت که زمان جنگ تو زیر زمین گیر افتاده بودن! من دقیقا با شخص اول همذات پنداری می کردم! چقده ما طفلکیم آخه!
مهتاب جون فیلمش تو همون مایه ها بود که گفتی

belladona شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:24 ق.ظ

ممدوسین جان واسه چی خسته شدی آخه؟ یه ذره برو سفر! برو دریا! والله
منم گاهی اوقات می خوام خودم باشم و هیشکی!

فاطمه شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:41 ق.ظ

ممدوسین جان این خستگی ها به خاطر تکراری بودنه زندگیه ،نه؟بابا یه تنوعی چیزی.
کار من طوری که سرتا پاش تنوعه یه سر بیا بخش ما سر حال میشی

فاطمه شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:45 ق.ظ

البته اینجا نمیشه تنوعی تو زندگی داشته باشی....
اینجا ایران است صدای جمهوری..........

یک پیر شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:01 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

اها 1 چیزی گفتی بلادونا گرفتا...قصه ظهر جمعه رو یادمه صدای رادیو رو بلند میکردم میشستم پای سفره تا هم گوش کنیم هم ناهارو از دست ندیم
من هیچ بمبی ندیدم به خاطر همین جنگیاشو دوست نداشتم...
ممدوسین دیدی ادم خیلی خسته است 1 کش و قوس درست حسابی میاد خستگی که هیچ ...غم عالمو فراموش میکنه؟تو هم لازم داری...من جای تو بودم کش میومدم بعد بر میگشتم سر زندگی پر انرژی قبلیم ...

belladona شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:57 ب.ظ

می بینم که بعد از جمعه دلگیر، شنبه شلوغی داشتی! والله!

محمد یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:41 ب.ظ http://migam.blogsky.com

سلام
یاد فیلمای عصر جمعه ی شبکه ۱ افتادم . که در حالی این فیلمارو نگاه میکردم که غم تموم شدن پنجشنبه جمعه رو با خودم یدک میکشیدم .
خب یه مثال معروفم هست . روزگار انگشت شصتشو به ما دهه شصتیا نشون داده .

مهستی یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ب.ظ http://www.mz991.blogsky.com

سلام .

حسین خان بنده خیلی وقت به این کشف بزرگ نائل شدم که جمعه خیلی مسخره ست و خیلی بیخوده...

اه اه اه
حاضرم همیشه شنبه باشه تا هیچوقت به جمعه نرسم .

مهدی دوشنبه 30 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:43 ق.ظ http://keraye.blogsky.com

غروب فقط غروب 5شنبه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد