هشیاری بیار... اینجا کســـی هشیار نیست....

سر شب که بد عادت، پیک عرق سگی رو سنگین بری بالا.... با کله ای عین دیگ آب جوش و یکی در میون دود کردن سیگار و آروغ هفت ریشتری... تا خود خروس خون تلوتلو می خوری دنبال راه خونه و تازه دوزاریه کجت صاف میشه و جا میافته... افسارت رو میدی دست زمونه و یادت به قطار افسار گسیخته آندره کونچولوفسکی میافته که چطور زنجیر پاره کرده بود و یه عشق کشککی جم و جورش کرد که همش چرت و حرف مفت و چیز شعره...چون هیشکی نتونسته جولو قضادرش رو بگیره و خودشم اسم درموندگیشو گذاشته حکمت...حکمت میگی و یاد خود الاغ و نکبتت میافتی و کارهای نکرده و تل انبار شده و شیره هایی که مالیدی سر خودت... نکبت میگی و عفت خانومه میدون خراسون میاد جلو چشت که اسمش و کارش محال الجمعه... محال همون اصله حاله که با صدای مکس ولووم ضبط پشت چراغ قرمز، پوزخند میزنی به دختر فال فروش با دست های منجمد و ترک خورده... ترک میگی و یادت به ترکیدن میافته که اگه ناخوداگاه باشه، میشی لق لقه ی دهن آقای مافنگیتون خانوم و سگ سوته های ولگرد و پاچه گیرش 

و اگر نه، میشی فدای اسب حضرت عباس..........

نظرات 15 + ارسال نظر
فاطمه سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:40 ب.ظ

اصلا نمیدونم چرا دلم گرفت وقتی خوندمش.یادم افتاد به آدمایی که آخر خط هستن و همه درا به روشون بسته شده

ممدوسین سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:20 ب.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

اوف
چت شده حسین؟
بد خوردی به تیفال
هفته دیگه میام تهرون هواتو عوض میکنم قناری
نبینم تولبی داااا

حسین سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:42 ب.ظ

تو لب نیستم
اینا هذیون هست که پشتش کلی حرفه واسه گفتن و نگفتنه
.
.
می خوام فقط حسش منتقل شه که انگار خوننده خودش مست کرده .
وگرنه اگه معنیشو کسی نگیره هم باکی نیس

belladona سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:09 ب.ظ

اونوخ به خودت حق میدی بد وبیراه بگی به زمین و زمان و خودت طلبکار همه بدونی بعد یاد یه زخم کهنه بیفتی و بازم به این امید که یه روز خوب میشه حسابی ریش ریشش کنی. بعد با خودت بگی نکنه روزگار همین جوری بمونه و معجزه ای در کار نباشه و دلت بخواد سرتو بزنی تو دیوار وقتی می بینی چند وقته که کارت همینه و بدبختیه که از سر و کول این زندگی می باره و بعدش دلت بخواد قهر کنی از همه و بری یه جای دیگه ولی نمی تونی و آخرشم همین سیکل معیوبه که همیشه هست و هست و ...
می خواستم برم اینارو بنویسم تو دفترم ولی اینجا رو زودتر دیدم.
میگم احوال شما چطوره خوب هستین؟!

حسین به بلادونا سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:13 ب.ظ

سلام بانو
شکر
خوبیم (یعنی سعی میکنیم خوب باشیم)

یک پیر سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:21 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

دوای درد تو 1 نصف لیوان اب لیمو تازه است بخوری آنی خوب خوب میشی...(اسمایلی دایم الخمر)
نه مثل اینکه هنوز تو عصر جمعه ای !
جـرم راه رفتن نیـست، ره هـموار نیست!!!!!!!!!!!!!

کاش دواش همین باشه

یک پیر چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:06 ق.ظ

شما بخور قول میدم زودی اثر کنه...ولی کم پیدایاا ...
ممدوسین دستمون به دامنت زودی بیا این بچه حالش بده

ممدوسین چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

از الان که اول آذره 7 تا طلوع و غروب و بشمری اومدم
میام رفیق بلند من...
میام ببینمت مست من...
هشیار من...
وبلاگ من...
آآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه
توهم عالمی داری واسه خودتاااااااااا

ممدوسین چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

یه پیشنهاد باحال...
یه قراری جور کنید یه جا همه جمع شیم.
پایه اید؟ شبیه اردو یا دور همی تو فضای باز یا بسته.
رای بدید یالا...
من یه جایی مثل پارک جمشیدیه یا یه کافی شاپ دنجو پیشنهاد میکنم.
حالا شما...(فقط نه نگید بهانه هم نیارید)

یک پیر چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

ممدوسین نمیدونستم انقدر دامنت دوست داری زودتر میگرفتمش...نمیخواد عجله نکن بذار خوب مست کنه 1 سطل اب بخ بپاشیم خوب میشه ها...

ممدوسین چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:33 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

رای ندادی که...
نظرتو بگو مهتاب

یک پیر چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:34 ق.ظ

رای نگیر ...رای نمیاره پسرم...

محمد چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:59 ق.ظ http://migam.blogsky.com

سلام حسین جون
حست خیلی داغون بود . انگاری که تنهایی یه 1.5 لیتری رو رفتی بالا . نکات موجود تو نوشته حکایات تلخی رو پشت سر داشت .

مهدی چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:28 ق.ظ http://keraye.blogsky.com

سلام حسین جان
نبینم خسته ای.دنیاست دیگه.یه روز باهات خوبه , روزه دیگه نیست.
داداش این نیز بگذرد.

*مینا* چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:36 ب.ظ http://mina-dream.blogfa.com

گفتند ستاره را نمی توان چید
و آنان که باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی دستی دراز نکردند
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
دست دراز کردم
و هر چند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد