سفر نامه زمینی ها به آسمان....

سفر ما به مشهد تقریبا از یک ماه قبل برنامه ریزی شده بوود...من بخاطر مشکلات شخصی و گرفتاری های کاری، بنا داشتم رفتنم را کنسل کنم و تقریبا تا هفته آخر هم قرار بود داییم به جای من بره.... اما از آنجا که کسی نبود بالا سره مغازه دایی وایسته، قرعه به نام من افتاد... از طرفی درست روز چهارشنبه (یک روز قبل از رفتنمان) از طرف اداره بصورت خیلی اتفاقی و تصادفی اقامت در مهمانسرای مشهد به مدت سه شب به من داده شد و خلاصه همه چی دست بدست هم داد تا ما بریم مشهد و الان برای ششمین بار بشیم مشتی حسین.......

.

سفر خوب و خاطره انگیزی شد انصافا و حسابی لذت بردیم و جای شما رو هم شدیدا خالی کردیم... گفتیم یه چند خطی براتون بنویسیم از حال و هوای سفر که شما دوستای با وفا هم در جریان اموور باشید.....از آنجا که ممکنه این پست کمی طولانی و خسته کننده باشه، سعی کردم یه کمی هم  چاشنی طنز داشته باشه تا شما خسته نشید و تا آخرش با من باشید....

.

برخی گفتنی ها پیراموون سفر:

1) ما کلا 7 نفر بودیم شامل:

- من

- حاجی بابا (همان پدربزرگم که بهش میگیم حاجی بابا)

- مامان بزرگ

- خاله زینب (که متاهل و دارای دو پسر هست ولی خودش تنهایی با ما به این سفر اومد)

- خاله فرشته و دخترش حنانه

- شوهره خاله فرشته

- ابوالفضل (پسر داییم)


2) خودمون رو کشتیم که 8 نفری بریم و دو تا کوپه بگیریم، نشد که نشد و چه رفت و چه برگشت، در کوپه ما یک سره خر بوود و از آنجایی که ما شانس هم نداریم، هم کوپه ای هامان پسران دم بخت بووودند.


3) رفتنی با قطار سیمرغ رفتیم  که انصافا خیلی عالی بوود و خیلی حال کردیم... تلویزیونش ردیف بوود... و کلا خیلی مجهز بوود.


4) در کوپه های مجاور آدمهای خیلی با کلاسی بودن.... یه سری از این دخترهای چسان فیسانی هم در کوپه بغلی بوودن.... ولی ما کاملا راحت بودیم و هیچ چیشان را به هیچ جایمان حساب نمی کردیم و کاملا ریلکس سر به سره حاجی میگذاشتیم تا با زبان طالقانی حرف بزند و دور هم خوش باشیم...


5) شام هم کتلت خوردیم و کوکو سبزی جایتان خالی....


6) مشهد دو روز اول سفر، خیلی سرد بوود و دندون رویه دندون بند نمیشد ولی به مرور اوضاع بهتر شد.


6) مهمانسرای اداره انصافا خیلی تر و تمیز بوود فقط یکمی نسبت به حرم دوور بوود.... همین باعث شده بوود همراهان ما هی غرغر کنند که اینجا دوووره و از این حرفا..... اصولا چیزی که مفت باشه، زیاد ازش ایراد میگیرن.


7) چون اقامت ما در مهمانسرا سه روزه بوود، مجبور شدیم شب آخر به یک مسافرخانه در نزدیک حرم بریم و برای یک شب 50 هزار تومان بدهیم.


8) مسافرخانه تا حرم کمتر از 100متر فاصله داشت ولی آنقدر کثیف بوود و بوو میداد که خاله ها آن شب تا صبح ترجیح دادن توو حرم باشن و خوونه نیان.... و اوونجا بوود که همه قدر عافیت (همون مهمونسرای اداره من) رو حسابی دونستن...


9) از مسافرخونه هرچی بگم کمه.... یعنی بووو میداد در حد المپیک.... فوق العاده کثیف بوود.... همه چی هم زیر تخت ها پیدا میشد... از لوله خودکار گرفته تا فضله مووش و کان دوم و نواربهداشتی و .... برای خودش شهر نویی بوود لامصب.... معلوم نبود قبل ما چیکار کرده بوودن اوونجا .... حاجی هم که با این مسافرخونه گرفتنش گند زده بوود، هی شوخی میکرد تا جو عوض شه.... البته چون فقط یه شب اونجا موندیم قابل تحمل بوود.... تنها کسی که روویه اوون تختا خوابید، من بوودم که عین اوشکول ها،،، قشنگ پتو رو کشیدم روو سرم و حسابی لای میکروبا خوابیدم تا صبح ..... تازه کلی هم خوابای خووب دیدم.


10) داخل حرم بعد از نماز جماعت، اینقده شلوغ بوود که نگووو.... یه چی میگم یه چی میشنوید....یعنی هر لحظه این احتمال وجوود داشت که در اثر ازدحام جمعیت، نذر و نذوراته ملت با هم قاطی بشه.... اینو گفتم که اگه من فردا روزی شوهر کردم و یا حامله شدم، خیلی تعجب نکنید!!!


11) برگشتن با قطار غزال اومدیم که واقعا سرویسمون کرد اینقده عین اتوبوس شرکت واحد سر هر کوی و برزن نگه داشت.... تلویزیونشم خراب بوود و بعد از کلی رایزنی که کردیم، فیلم "جدایی نادر از سیمین" رو گذاشتن.... البته صداش قطع بوود و من برای اولین بار این فیلم رو دیدم اوونم بی صدا .... پسر داییم هم که فیلمو قبلا دیده بوود برای ما دوبله میکرد و میگفت الان چی شده و چی میشه.... البته اوون چیزایی که میگفت بعضی مواقع کاملا در تناقض با تصویری بوود که میدیدیم و من کم کم به این نتیجه رسیدم که این موقع فیلم دیدن داشته یه قل دو قل بازی میکرده که اینجوری تعریف میکنه.


12) فیلم تا نصفه که رسید قطع شد و چوون به نظرم مزخرف بوود، نرفتم دنبال وصل کردنش...


13) ساعت 4 صبح اومدن با لگد کوفتن به در کوپه که پاشید جمع کنید خودتونو 0.5 ساعت دیگه میرسیم.... منم یه تماس گرفتم با خونه که بابا بیاد راه آهن دنبالمون.... اما دقیقا 5.30 رسیدیم و بابا نزدیک به یک ساعت الافه ما بوود....منم حسابی توو دلم به قطار و صاب قطار فشحهای آبدار و کش دار دادم که اینجا نمیشه گفت...


14) بابا هم نامردی نکرده بوود و با ماشین خودم اومده بوود دنبالمون و بیچاره پراید 141 من مجبوور شد یه کامیووون بار و بندیله ملت رو تا خوونه بیاره.

--------------------------------

خوب امیدوارم خسته نشده باشید.

اگه خواستین میتونید عکسام رو در ادامه مطلب ببینید

ضمنا توضیحات مربوط به هر عکس، زیرش آورده شده








آغاز سفر 

راه آهن تهران

و قطار ما که تازه به حرکت در آمده





----------------------------------------------

نگاه من از پنجره به بیرون قطار





------------------------------------------

مرکز خرید پروما در شب.

 درست روبروی اقامتگاه ما.

به برف های پایین عکس توجه شود...

میزان سرما رو خودتون حدس بزنید.





----------------------------------------------------

مهمانسرای اداره...

ما ساکن طبقه دوم واحد سمت چپ بودیم





------------------------------------------

بسط شیخ طوسی





----------------------------------

صحن انقلاب - سقا خانه - ایوان طلا - پنجره فولاد





-------------------------------------------------

بدون شرح





---------------------------------------------

این خیلی خوبه که آدم با دختر خاله اش بره مسافرت

تازه راه براه بتونه بوسش کنه

ولی نه دیگه اینقدی

یکم بزرگ ترم باشه بد نیست 

جوون تو...





--------------------------------------------

آماده کردن نهار





------------------------------------------

این نامردا در حین عکاسیم،

همه ته دیگ ها رو خوردن




----------------------------------------

مراسم خوردمان





---------------------------------------------

دار قالی و سایر مخلفات

در موزه فرش آستان قدس رضوی





--------------------------------------------

اینم یه تابلو فرش باحال که خوشم اومد ازش

عکس گرفتن خیلی سخت بوود چون نمیذاشتن با فلاش عکس بگیریم

واسه همینم عکس زیادی از موزه ها نگرفتم





-----------------------------------

ملت از خود عتیقه های داخل موزه هم عتیقه ترن

از همه چی از سیر تا پیاز با موبایلشون فیلم و عکس می گرفتن

خداییش می خواین چیکار این همه عکس و فیلمو

اصلا سر در میارین از این چیزا؟؟؟؟؟/

بندگان خدا فک می کردن الان دیگه آخر کلاس شدن

کلا این عکس العمل های مردم برام جالب تر از اشیاء داخل موزه بوود






--------------------------------------------------------

مسجد گوهر شاد 

که رفته پشته سقا خونه صحن قدس

خودشو قایم کنه

مثل کبکی که سرش رو کرده زیر برف






--------------------------------------------

اینم نهار ما که همون قرمه سبزیه رووزه قبل بوود

و چون زیاد اومده بوود

یوخده آب قاطیش کردن و یه کاسه سوپ زدن تنگش

و به خوردمون دادن




------------------------------------------

پسر دایی عزیز ما که 23 سالشه رابرا جیم میشد و یواشکی میرفت یه نخ سیگار دود میکرد

در ضمن مدام تلفن های مشکوک و اس ام اس های مشکوک تر داشت

و هر وقت تلفونش زنگ میخورد می رفت توو اتاق خواب و در رو میبست 

و کلی یواشکی هر و کر میکرد.


اعترافجات:

من که داشتم از فوضولی میمردم در یک حرکت انتحاری وقتی رفته بوود حمووم،

رفتم اسم ام اساش رو خوندم (خدایا توبه)

اسم جی افش زهرا بوود

اسم ام اس هاش هم از این قرار بوود:

1) سلام عزیزم خوبی؟ از همین جا میبوسمت.

2) عزیزم میتونی صحبت کنی؟

3) جوجویه من چطوره؟؟؟؟؟؟؟ (فک کن!!!)

خداییش پسر داییم هم خوشگله هم خوشتیپ و هم آقا

ولی هیچیش و هیچ جاش به جوجو نمی خوره...

خدا هیچ دختری رو بی جوجو نکنه...






------------------------------------------

موقع برگشت 

غروب آفتاب

 خیلی دیدنی

و در عین حال خیلی دلگیر بوود

همه ساکت بوودیم و از توو قطار فقط خورشید رو نگا میکردیم





-----------------------------------

حاجی توو راهرو قطار آروم روضه حضرت عباس میخوند و چشماش خیس بوود

نمی دونم به چی فک میکرد

ولی حال عجیبی داشت

ما هم حال غریبی داشتیم



---------------------------------------------------------------

خداکنه بازم امام رضا ما رو بطلبه بریم خدمتش

هم ما زمینی ها رو...

و هم شما آسمانی ها رو...

همین...





















نظرات 45 + ارسال نظر
یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:23 ب.ظ

اول...
عجب سفری ... پسرم تو بیشتر شیطنت میکردی تا زیارت؟همین بوده هی اسم منو دوستان رو به یاد میاوردی!!!
نکات بدست امده :
پسر داییت 23 سالشه؟اونوقت من چند سالمه؟
من کلا اون قسمتی که امار گوشی پسر داییت دادی نخوندم که گفتی جوجو این حرفا ها ... چون واقعا از تو بعیده حسودی کردیا
کوپه بغلی ها هم شما رو دوست نداشتن اتفاقا

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:24 ب.ظ

خیلی قشنگ بود انصافا! لذت بردم از خوندن سفرنامه ت و از عکسهای گویا و زیرنویس دار! البته اون حرفهای خاک بر سری رو ما خودمون رو زدیم به اونور که مثلا نگرفتیم!

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:24 ب.ظ

اون عکس سیا سفید تار داغون پکیده تویی مثلا؟!

فاطمه پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:27 ب.ظ

خیلی قشنگ بود.دستت درد نکنه
دلم هوای رفتن کرد .هوای اون صحن انقلاب کاش منم بودم.
یه سری که رفته بودم مشد ،دیدی طنابایی وصله به پنجره فولاد بعد میبندن به دست و پای اونایی که نیاز دارن به شفا،رفتم یه گوشه اون نزدیکا نشستم یکی از اون طنابا رو بستم به انگشتم بلکه آدم شم نشدم که هنوز آدم نشدم

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:36 ب.ظ

اوون عکس سیا سفید خودمم
حالا خودم از اینم داغون ترم

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:37 ب.ظ

مهتاب هم بلاخره خودشو لووووو داد
23 سالشه
هاهاها
خوشم میاد جوگیر میشه یه چیزایی میپرونی از خودت

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:39 ب.ظ

فاطمه سعی کن حتما یه سفلر جوورش کنی بری
البته بعد از سفرت به تهران
(آیکون یک آدم شیطان صفت)

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:49 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

ها ها ها ...یعنی به مهندس بودنت شک کردم ..اون که همه چیزش سکرته و تو تله بلادونا افتاد تویی نه من ، مهندس
1 نگاه به پروفایلم مینداختی میفهمیدیا...

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ب.ظ

پیکر آدما فقط یه قالبه واسه حمل انسانیت و شخصیت! باور کن! خودتو رها کن از بند ظواهر و عکستو بذار! بعله(سمایلی حاج آقا)

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:56 ب.ظ

قربونت برم مهتاب جون که همیشه آی کیوی دخترا باعث و بانی ضایع شدن پسراست

حسین به بلادونا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:00 ب.ظ

دوست گلم
من کی باشم که بخوام عکسم رو قایم کنم از شما و خدای ناکرده لوس بازی در بیارم...
ما که قابل نگاه شما دوستان رو نداریم...
اگه عکسام رو انتشار نمیدم، علتش شما ها نیستید بخدا
شرایط کاریم جووری هست که نباید خیلی عکسی چیزی ازم بیروون باشه... همین
وگرنه همه دوستانی که از نزدیک منو میشناسن میدونن که اصلا اهل قید و بندهای الکی نیستم.
امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:00 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

خدانکنه عزیزم ...بزار باشیم و در خط مقدم جبهه برای افزایش توانایی ذهنی دوستان کوشش کنیم ...
تازه بلادونا 1 کمی میتونی تصورش کنی اگر فضولیت گرفته (عکسش تو شیشه قطار افتاده )

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:04 ب.ظ

آی کیوی دخترا تا جایی که ما می دونیم موجب خنده و انبساط خاطر پسرا میشه ها

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:04 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

حسین داریم باهات شوخی میکنیم به دل نگیر...
اگر منم شوخی میکنم که به دل میگیری ببخش...قصد جسارت به نوه هامو ندارم که...

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:05 ب.ظ

مهتاب کاش تو هم بوودی با عصای سفیدت یه عکس هنری ازت میگرفتم

حسین به مهتاب پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:06 ب.ظ

من؟؟؟؟؟؟
ناراحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا با هم قابل جمع نیستیم جوونه توو

حسین به مهتاب پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:09 ب.ظ

میگم مامانی چقد تو جوون موندی ماشالله
آدم میخواد لپتو بکشه

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:09 ب.ظ

منو بگو دارم از دل کی در میارم ؟؟؟!!!!
ههههه پسرا به چیزایی که سر در نمیارن میخندن ... وقتی جزیی از کل باشید معلومه که نمیتونی از کل سر در بیاری..ما بزرگتون کردیم دادا...
چیه میخواستی عصا دزدی کنی؟من خودم چهلشم برادر...

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:11 ب.ظ

خوشم اومد افتادی توو دام
از پسرم پسرم
کانل رو عوض کردی به دادا و برادر

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:11 ب.ظ

چطور به بابا بزرگتون میگید حاجی بابا اونوقت به من میگی مامانی ؟ نوه هم نوه های قدیم ...به من کمتر از ننه حاجی نمیچسبه

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:13 ب.ظ

میخواستم بگم تو هم سنمی ...پیر شدی ، بیات شدی ، دست بجنبون

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:14 ب.ظ

بابا شرایط کاری بابا مرموز بابا مهم! البته که منم مث مهتاب جون شوخی می کنم باهات ولی خوب می دونی اساسا از حالگیری خوشم میاد میگی چیکار کنم؟!البته ازت توقع نداشتم بگی آی کیوی دخترا باعث پخش شدن مخ پسرا میشه رو دیوار! اینقدم شکسته نفسی نکن خوب تو هم بالاخره مخلوق پروردگاری احترام داری

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:16 ب.ظ

آخه حاجی بنده خدا شکسته شده
مامان بزرگم بدتر
ولی تو رووز برووز جوون تر میشی مادر
آدم خوشش میاد مامانی صدات کنه
.
.
.
میگم جونه مهتاب یه کامنت مرتبط با این پست هم بذار
ثواب داره بخدا
هرچند میدونم خیلی برات سخته که الان جلو شیطنتت رو بگیری

حسین به بلادونا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:19 ب.ظ

عزیزم اوون کامنتم رو در باره آیکیوی دخترا بخوون دوباره
اگه بازم اشتباه خووندی
بدون الان لیزیک و اینا هم خووب جواب میده ها
اگه نشد اونقت عصای سفید هم میشه رووش حساب کرد

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:21 ب.ظ

ماشالا حاجی و حاج خانوم از تو که بهتر و سر حال ترن!!!
کم اوردی پسرم ؟ باشه باهات بحث نمی کنم ...جلوی جمع شرمنده نشی..
همه کامنتا مرتبطه حسین تو اگر نمی تونی ارتباطشونو بفهمی که برمیگرده به همون قسمت مغز متفکرتون...

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:24 ب.ظ

آره خداییش من کم آوردم مهتاب
آخه همه مثل تو زیاد ندارن که بدن اجاره

یاسی پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:30 ب.ظ

سلام حسین جوون.من عاشق اینم که بری جایی و بیای برامون تعریف کنی.فوق العاده بود.عکسا ..شیطونیات ..همه جالب بود.پسر دایی جان هم خوب ۲۳ سالشه دیگه جا داره تا به افکار قشنگ شما برسه.حالا حالاها باید جوجو باشه...
از عکسا من بدون شرح و نگاه عمیق تو و تفکر حاجی بابا رو خیلییییییییی دووست داشتم.مرسی حسین جان که ما رو بردی تا مشهد.

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:34 ب.ظ

سلام یاسی عزیز
ممنونم بابت لطفت
من خودم اوون عکس حاجی و اوون غرووب آفتاب رو خیلی دوست دارم
راستی کم پیدایی؟
یه خبری چیزی بده نگرانیم.

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:35 ب.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com/

هییی برو بکس! من الان تو دانشکده هستم و دارم گر و گر فعالیت پژوهشی از خودم در وکنم!!!!! اینقد که شام نخوردم و اصلا مخم انتن نمیده. دیگه باس کم کم جمع کنم برم خوابگاه و امیدوارم کسی(مسئولین مرتبط با خوابگاه) پاچه مو نگیره و امیدوارم که خودپرداز دانشکده خراب نباشه و پول بده تا من با آژانس برم وگرنه که امشبم اینجا می خوابم:)))
خوابگاه هم یحتمل اینترنت نداریم و نمی تونم در این شب زیبا کنارتون تخمه بشکنم و حرفای قشنگ بزنم.این عکس رو هم به افتخار شما از میزم گرفتم که میذارم براتون کیفیتش خوب نسیت آخه با دوربین دکتر گرفتم!
http://s2.picofile.com/file/7200334622/DSC00043.jpg

فاطمه پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:36 ب.ظ

ببخشیدا ولی شما که عین سگ و گربه به هم میپرین
اینقد کل کل باهم نکنید
اندکی حرف مهربانانه از چیزی نمیکاهد

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:38 ب.ظ

ههه اون زبون که کم میارن و اونی که اجاره میدن عقله ...
من دیگه سکوت میکنم

حسین به بلادونا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:38 ب.ظ

ممنون که بوودی
موفق باشید
مواظب خودت باش

حسین به مهتاب پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:41 ب.ظ

خوب دیگه زبون با عقل کلی مرتبطه
جوونه تو
ارتباطش هم دقیقا از جنس کامنت های توو هست با این پست های من

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:43 ب.ظ

فاطی جون من که نپریدم ..حسین رو هم اخلاقش نمیدونم الان پرش کرده یعنی؟نه بابا این حرفا چیه؟حسین برادر بزرگه منه ...هر چی بگه خلافش درسته
بلادونا جات لو رفت ...به سلامت برسی ایشالا

حسین پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:49 ب.ظ

ما که با ایین تشر فاطی کلا لال شدیم
من هرچی میگم خلافش درسته
مهتاب هم خلافش سنگینه

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:57 ب.ظ

من روح این یارو بلادونام شب همگی خوش

یک پیر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:58 ب.ظ

ببین فاطمه جان من تو سکوتما خودش خودش قاطی میکنه

belladona پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:55 ب.ظ

شما چرا همتون رفتین تو سکوت؟!

Samira پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:55 ب.ظ http://seraphic.blogsky.com

خوش اومدی ای یار سفر کرده ...گرچه خیلی بم نزدیک بودی ( تو یه شهر بودیم ) ولی جدا جای خالیتو همه احساس کردیم ...فکر میکنم از تعداد کامنتها متوجه شده باشی...
سفر نامه جالب و ملموسی داشتی ...بدور از هرگونه ریا و غلو...
خیلی دوس داشتم این پستت رو ....
چاشنی طنزش عالی بود...
مرسی...

سلام
ممنون شما لطف دارید
جای خالی شما و بقیه دوستان هم برای ما کاملا محسوس بود

محمد جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:35 ق.ظ http://migam.blogsky.com

سلام
ای جانم خیلی خوشگل تعریف کرده بودی . آقا این پسر داییت هم جوونه دیگه بنده خدا . ولی اس ام اس شون خیلی پایه بود . حالا جوجویی خوبه .
دخترا معمولا از انواع و اقسام حیوانات استفاده میکنن .
اون مسافر خونه هم خیلی باحال بود . خدا میدونه قبل شما کی اونجا بوده .
فیلم جدایی نادر از سیمین هم پیشنهاد میکنم حتما ببین . البته با صدا . کل مفهوم فیلم تو دیالوگاشونه .

سلام حاج آقا
چشات خوشگل میبینه
.
در مورد اوون فیلم هم بحث زیاده... حالا شاید یه بار مفصل راجع بهش با هم حرف زدیم....

ممدوسین جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:19 ب.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

نامرد رفتی اس ام اس های فامیلتو خوندی؟
خجالت نکشیدی؟
خوبه مننم بیام اس اماس های تورو بخونم؟

طراوت جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:15 ب.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

الهی...حسین خیلی بامزه بود.
ولی...ولی اولا پسر جان،یکم باحیاتر بنویس!حتی جلوی دوستای مجازی هم خوبیت نداره به مولا!‏
دوما...
سوما طفلک اون پسر دایی...اگه میدونست عکسشو میگیری که بذاری تو وبلاگ به عنوان یه جوجو(!)‏ عمرا که میذاشت!‏
خب درهر صورت خوشحالم که سفر شاد و خاطره انگیزی داشتی مهندس

طراوت جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:19 ب.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

مهتاب جان خیلی باحالی دختر!‏
کلا من کامنتای تو و بلادونا رو که میخونم همیجور دارم کر کر میخندم
حسین هم که تابلو کم میاره جلو زبون شما!‏ ایولا

یک پیر جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:35 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

روی گل شما را میبوسم از دور طراوت جون ... چیکار کنم دوست نابغه هام دیگه سرایت کرده

طراوت جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:01 ب.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

:‏)‏‏)‏‏)‏

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد