- یه دونه چایی میدی؟
- استکان ها رو گذاشتم توو سینی، چایی هم توو کتری بغلشه.
- خودت نمیریزی؟
- دستم بنده میبینید که دارم استکانا رو می شورم.
- نمی خوای برگردی ببینی کی ام؟
.
.
- توووووو،...................................باورم نمیشه..... اینجا چیکار میکنی؟... چطوری اومدی اینجا؟
- اومدم، مهم نیس کی و چطوری مهم اینه که اومدم....
- هعی....چی بگم.... اصلا چی میشه گفت..... هیچی نگم بهتره... خوبیت نداره الان ما رو با هم ببینن.
- بعده این همه سال تو هنوزم فرق نکردی، ... هنوزم با لباس مشکی جذاب میشی... هنوزم نگاتو از من میدزدی.
- بهت عادت کرده بودم... شده بودی سنگ صبورم ... از مدرسه که میومدم تا خود صبح همش توو فکر تو بودم... نامه ها مینوشتم برات ... شعر ها میگفتم با خودم... شما که از محل رفتین همه چی دوود شد رفت هوا ... حالا بعده این همه سال ... اومدی و این زخم کهنه رو تازه کردی.
- میدونی دورو زمونه خیلی عوض شده... آدما هم عوض شدن...پامنار هم خیلی تغییر کرده ... ولی هیات قمربنی هاشم هنوز هم حال و هوای قدیمو داره.... هنوزم سر کوچه، اوون پرچم دوازده امامی که بابای خدابیامرزت از کربلا آورده بوود، آدمو میگیره.... روحش شاد .... چه مرد نازنینی بود
- شب فوت بابا رو یادم نمیره، ... مامانتو و حمیده اومده بودن خونمون دلداری بدن... من تحمل شیونه مامانو آبجیامو نداشتم و رفتم پشت بوم...تنهایی گریه میکردم.
- بذار کمکت کنم ..... در سماور رو وردار برو اوون ور وایسا خیس نشی .............. آره اوون شبو قشنگ یادمه .... حمیده گفت تو رفتی پشت بووم... منم نصفه شبی از راه پشتبوم خودمو بهت رسوندم دیدم داری گریه میکنی... کز کرده بودی یه گوشه.
- اولش ترسیدم فک کردم دزدی چیزیه که از روو دیوار پرید..........دیدمت یهو خندم گرفت توو اوون هیرو بیری .... عینهو جن یدفعه پیدات شده بوود.
- و من برای اولین و آخرین بار اوون شب .... بوسیدمت ..... بوییدمت.
- فک کنم الانه که دسته برسه .... اوون استکان ها رو برگردون آبش بریزه.
- دسته که میومد توو کوچه دمه شبه تاسوعا رو من میدادم.
- منم چادر به سر میرفتم پشت بوم که ببینمت.
- حواسم بهت بوود... دم که میدادم یه چشمم به پشت بووم شما بوود که کوچه رو دید میزدی .... صفایی داشت.
- چه دورانی بوود... چه زوود گذشت ... دسته الانه که برسه... من هنوزم اومدنه دسته رو حس میکنم.... هنوزم وقتی دسته سینه زنی نزدیک میشه ضربان قلبم تند میشه...
- برم دم بدم؟..... هنوزم دم دادنمو دوس داری؟
- مردش هستی؟
- آره مردش هستم.... به همین شب عزیز هستم.... ارواح خاک باباخدابیامرزت هستم..... صب کن.... کجا میری؟....... وایسا کارت دارم.........؟
- دس بجمبون ......کبریت همون جاس .... زیر سماورو روشن کن..... میرم چادرمو ور دارم برم پشت بوم ....
صدای سینه زنی از توو کوچه:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
تمام باور دنـــــــــــــــیا ...
بیا بخاطر من
*بوی نفس هایت هنوز آرامش تلخی دارد...*
مثل تلخیِ این شب ها...
قصه هایی که تو فیلما بود و هیچ وقت تجربه ش نکردم. قصه های عشق و عاشقی که همیشه به نظرم چرت بود و نباید می بود الا در قالبی مثل لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد. قصه هایی که قصه بود غافل از اینکه قصه ها دنیای سیاه و سفید واقعیت رو رنگی می کنن و مگه میشه که نباشن...
چقدر امروز عصر شبیه عصر جمعه ست؟ مث اون عصر جمعه ی لعنتی که واسش پست گذاشتی.
امشب خیلی سنگینه...انگاری همه چی تموم شده...
خیلی قشنگ بود. آفرین.
راحت میشد حسش کرد.
رفتم توش...زیبا بود. ممنون
وای چرا من این پست رو خوندم احساس کردم پیر شدم
تا وبلاگ بالا بیاد گوگل باز رو باز کردم که یه دفه شروع کرد به نوحه خوندن گفتم وا گوگل؟! که آنتن داد از وبلاگ توئه و از اونور آی دی ام گفت می خوای واست دانلودش کنم؟ گفتم چرا که نه!
واسه کسی که اینروزا دنبال بهونه ست واسه فکر کردن به حال و روزش و پیدا کردن خودش، یه طرح تحقیقاتی اونم تو تاسوعا عاشورا خیلی شکنجه ست هیییییی تصور کن دلخوشیت پارچه نوشته سیاه تو نماز خونه باشه که یه قسمتش نوشته:ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ، از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین و همین!
میدونی رفیق،
دارم فک میکنم الان که دارم مینویسم اینارو ...
زینب کجاست؟...
سردش نیست؟ .... این همه بچه یتیم و زنهای بیوه رو چطوری داره آروم میکنه؟
اوون حروم زاده ها ...... اوون نگاههای سنگینشونو چطور تحمل میکنه......
آخ دارم میسوزم..........آخ خ خ خ
صبر زینب و زبان علی در قالب زینب. اپسیلونش آرزومه.
خدا چرا امشب اشک امونمو بریده..........
خوش بحالت حسین. بانو خیلی بزرگه.یه روز یه حاجت خیلی خیلی خیلی بزرگ ازش خواستم و اونروز اشک امونم رو برید. اونقدر تکرار نشدنی بود که از خاطرم نمیره.
چقد اینجا قشنگ شده
عشق یعنی همین
سلام
بسیار زیبا توصیف شده بود . محل قدیمیمونو رسما جلو چشمام دیدم .
امشب شام غریبان بود . واقعا غریب بود و دلگیر
جای شما خالی. ظهر عاشورا زیر خیمه امام حسین بودم به عکاسی. گذاشتمشون تو گوپلاس دعاگوی همه بودم.
تجربه خاصی بود که تا حالا نداشتم.
راستی چطوری شد که ما با عصر جمعه ها، احیا ها و تاسوعا عاشوراها اینقدر بیگانه شدیم؟
از چی دور شدیم که اینا رو از دست دادیم؟
الان کجاییم؟
اگه تو حال و هوای دیگه ای نبودم نقد میکردم داستانتو برات
یکی از وضایف من تو وبلاگستان اینه که برم کامنت دونی هایی که ۱۳ تا کامنت دارن رو تبدیل به ۱۴ کامنت کنم!
واااای اون وظایف بود!میگم ۱۳ یه طوریش میشه نگو نه!
دیروز عصر خیلی حالم گرفته بود ولی تنها بودم و جایی بلد نبودم نزدیکای خوابگاه و حال نمی داد تنهایی برم مراسم. کلا به قول ممدوسین نمی دونم چی شده که بیگانه شدم با همه چی و با خودم. یعنی فکر می کنم تنها کسی که چیزی نفهمید از این روزا من بودم.
این داستان حقیقت داشت ؟