شرمنده ...

آپلودکردن عکس ها زمان میبره

ایشالا زودی تموم شه 

تا بتونم

امشب ساعت 9 از سفر نامه رونمایی کنم







لایق وصل تو که من نیستم...

سلام

دوباره برگشتم به این خانه.....

این چند روز به میهمانیه میزبانی رفته بودیم که میشد معین الضعفا بودنش را به عین دید....

نزد میزبان ما، رنگ، نژاد، لهجه و زبان، قومیت و حتی دیانت،.... محلی از اعراب نداشت.....

و حضرتش، بذل توجهشان را از هیچ کس دریغ نمینمود و همه و همه را به یک چشم مینگریست....

و به یک آغوش در بر میگرفت.....

چه بسیار صحنه هایی که نمیشد با هیچ زبان و منطقی توصیف نمود.....

توسلات مسیحیان....

روضه ای که پدر بزرگم در قطار برای عمویش ابوالفضل العباس می خواند و زار زار میگریست....

ادای احترام زن و مرد کهنسالی که از دورترین و محرومترین مناطق کشور به پابوسش آمده بودند و از سه میدان، آن طرف تر،... دست به سینه برایش خم میشدند....

و.........

شاید فقط اینگونه بتوان گفت:

لایق وصل تو که من نیستم

-------------------------------------------------------------------

+ نایب الزیاره همه تان بودیم و جایتان را حسابی خالی کردیم و همه خواسته هایتان را از خدا خواستیم.


+ هرچند نه گمانم دعای بنده کمترین و سراپا تقصیری چون من چندان قابل استجابت باشد، با این حال، دو رکعت نمازی به نیابت از شما ( و با نیت همین اسامیه مجازیتان) بالا سر امام، خواندیم.


+ اندکی سر درد و کمی خستگیه راه بر احوالات ما مستولی شده بود که با برگشتن به خانه و دیدن این همه لطف و محبت و صفا و وفایتان، به شوق و شرمندگی تبدیل گشت و این که چگونه میتوان از خجالت دوستان درآمد.... 

دست تک تکتان را میبوسم.....


+ حقیقت مطلب این است که هرچه گشتم بدنبال سوغاتیه مجازی، چیزی عایدم نشد جز چند پوزخند از طرف فروشندگان که گویی مجنون دیده باشند.......


+ شاید شاید شاید،.... سفرنامه ای که فردا به همراه عکس ها و فایل های صوتی، در این خانه در معرض نمایش پیش روی چشمان با صفا و صورت همچون ماهتان قرار میگرد، اندکی بتواند ما را از خجالتتان درآورد...

.

سفر......

1) زندگی رو میشه به سفر تشبیه کرد.... سفری که اگه آخر و عاقبتش معلوم و مشخص باشه، طی کردن مسیر و گذاشتن ها و گذشتن ها برات آسون میشه .... و اگه نه، میشی یه آدم باری به هر جهت و افسرده که همیشه سایه عظیم تنهایی و سرخوردگی رو سرشه.......



2) همسفرهای خوبم....

امشب من به سفر میرم..... میرم مشهد..... اگه بخوام باهاتون صادق باشم باید بگم همه مسیرها رو رفتم تا این سفر کنسل شه.... چون خیلی حوصله مسافرت این تیپی رو نداشتم و ترجیح میدادم اگه سفری قراره برم، جایی باشه که آرامش بیشتری بشه بدست آورد.....

اما خوب نفهمیدم چطور شد که همچی یکدفعه جوری رقم خورد که الان دارم میرم مشهد..... انگار اونی که تو مشهده دلش خیلی هوای ما رو کرده و شخصا دعوتمون کرده.......منم دیدم بی ادبیه که روی میزبان رو بخوایم زمین بگذاریم و دعوتش رو رد کنیم.... و اینی شد که شد....



3) همیشه موقع سفر رفتن، دلم میگیره که باید چیزایی و کسایی که دوسشون دارم رو بگذارم و برم..... الانم دقیقا همینه و من جای خوشحالی قبل سفر، دلتنگی اومده سراغم....... دلتنگ همتونم...... اسم نمیبرم چون تعداد بچه ها زیاده و ممکنه کسی از قلم جا بیافته ولی همتون رو یادم میمونه.... این مدت  یک هفته ای که من نیستم، حتما به این خونه سر بزنید، مواظبش باشید،...... گلها رو آب بدید ..... غریبه ها رو راه ندید.......حتما از حال هم خبر داشته باشید و نبود صاحب خونه باعث نشه که شماها رابطتون کم رنگ شه....

اگه اگه اگه دلتون تنگ شد، شما هم مثل من این آهنگ رو بخونید..... 

هوای خونه برگشته

تمومه جاده بارونی

یه حسی تو دلم میگه

تو نزدیگی به این خونه



زیاده عرضی نیست

تا بعد.........