لباس نو

همیشه اینگونه بوده که آدمها چه کوچک چه بزرگ، چه پیر چه جوان چه دختر چه پسر، روز بعد از سیزده به در، با لباس نو یا همان لباس پلوخوری که در ایام عید به تن میکردند و به دید و بازدید میرفتند، در محل کار یا تحصیل ظاهر میشوند. در حقیقت اولین روزهای بعد از تعطیلات همیشه تصویری که در ذهن انسان تداعی میکند، همکاران و دوستانی است که حالا با جامه های نو و عطر و ادکلن زده، در محل کار و تحصیل حاضر شده اند......زمان مدرسه رفتنمان هم همینجور بود و گمان میکنم الان هم همینگونه باشد. یعنی بچه ها عشق میکنند که روز بعد از سیزده به در، با لباس عید و ترو تمیز به مدرسه بروند و کلی برای خودشان با همین نو بودن و ترگل ورگلی، عشق و حال کنند. البته در مورد خود من، این قضیه خیلی حادتر بود. آنقدری که وقتی روزهای پایانیه سال لباس نو میخریدم، آنقدر شوق و ذوق داشتم که طاقت نمی آوردم پوشیدن لباس های نو و شیک و پیک را به دو سه هفته آینده حواله کنم و این بوود که یکی دو روز قبل از عید با همان لباسهای عیدبه مدرسه میرفتم....همیشه همینجوری بوود به جز یک سال. یادم هست ابتدائی بودم. نمیدانم آنسال در ایام عید، عروسیه کدامیک از بستگانمان بود که مادرم یک گیر سه پیچی به من داد که باید کت و شلوار بخرم. من حالم از کت و شلوار به هم می خورد. شلوار لی از این بندیلک دار ها میخواستم با یک پیراهن چهارخانه سیاه و قرمز. اما نهایتا همانی شد که خانواده تشخیص داده بودند و با چهار تا "تو دیگه مرد شدی، تو دیگه بزرگ شدی و..." بستن به پشتمان، یک لباسی خریدند که من اصلا نمی خواستمش. یک دست کت و شلوار مشکی طرح دار با یک پیراهن سفید براق و یک جفت کفش ورنی. یک کروات قرمز هم برای ما خریدند. کرواتش بچه گانه بوود و نیازی به گره نداشت. یک چیز فانتزی بود که با یک کش سفید به دور گردن بند میشد. آن سال برخلاف همیشه، من لباس هایم را قبل از عید در مدرسه نپوشیدم. چون اصلا ازشان خوشم نمیامد....هرچند در ایام عید که با این لباسها به مهمانی میرفتم، همه کلی تعریف و تمجید میکردند و طبیعی هم بود. قطعا یک پسر بچه کوچولوی تپلی (البته آن موقع تپلی بودم) با کت و شلوار و کفش ورنی و کروات قرمز خیلی با مزه میشود ولی برایم اصلا مهم نبود چون من از اینها اصلا خوشم نمیامد....روز چهاردهم که میخواستم به مدرسه بروم عزا گرفته بودم. میدانستم در مدرسه پسرانه حسابی مسخره می کنند این تیپ را. اصلا حوصله نداشتم که اول سالی هی همه بهم بگویند داماد داماد و سوژه خنده بشوم. با اصرار زیاد، به خانواده قبولاندم که کروات را بی خیال شوند و با همان کت و شلوار راهی مدرسه شدم. نزدیک مدرسه که شدم، کتم را هم در آوردم و مچاله کردم و به زور به داخل کیفم چپاندمش. پیراهنم را آوردم روی شلوار و وارد مدرسه شدم.....و از آن به بعد هیچ وقت آن کت را نپوشیدم. شلوارم به یک لباس دم دستی تبدیل شد و بعد از مدتی پاره شد و بقایایش در ماشینه بابا برای پاک کردن شیشه جلو کشف شد. ولی کت اش نو ماند. تا همین چند سال پیش هم نگهش داشته بودم.

امسال اولین روز کاریه بعد از تعطیلات، بخاطر کمر دردم، کمی دیرتر سر کار رفتم. گمانم ساعت 10 یا 11 بوود. کت و شلوارم را پوشیدم و کرواتم را با یک گره بزرگ، بستم و سوارم ماشینم شدم و رفتم به اداره. داخل پارکینگ که ماشین را پارک کردم، کروات را باز کرده و پرتش کردم روی صندلی عقب.  لازم به گفتن نیست که در ادارجات دولتی، کروات روی سینه ی کارمند، به قول آل احمد عینهو تُف است روی صورتِ سه تیغه. و من برای دل خوشی خودم در مسیر، کروات بسته بودم همین... وارد شدم و سلام و دیده بوسی و عید مبارکی و از این دست چیزها...باز هم توجهم به لباس همکاران جلب شد. هر کی یک چیزی پوشیده بوود. بعضی ها کت و شلوار، بعضی ها کاپشن با شلوار لی فاق کوتاه، عده ای تیپ بگ و نیم بگ، بعضی پیراهن را داده بودن توو و بعضی بیرون انداخته بودند. عده ای کُتِ تکی، عده ای شلوار کتان، و عده ای هم که کلا مخ تعطیل بودند و هنوز تشخیص نمیدادند که نباید تی شرت را داخل شلوار کرد یا با شلوار مشکی، کتانی سفید پوشید. خلاصه همه نوع لباس از کت و شلوار ورساچه  یک میلیونی تا پیراهن تاناکورا را میتوانستی ببینی. اصلا تصویر جالبی نبود یک آنارشیسم به تمام معنا، یک ترشیه هفته بیجار. همان چیزی که از بچگی و دوران مدرسه با آن خو گرفته ایم را تا اینجای زندگی با خود یدک کشیده ایم. با این تفاوت که آن بچه های گوگولی مگولی با همه رنگارنگی و بی نظمیشان، همچنان با مزه و خوردنی هستند اما این آدمهای نکره با لباس های مسخره و بی ربط، نگاه کردنشان فقط سر درد می آورد.
اگر یک چیزی مثله کروات و یا حتی همان کروات کش دار مسخره دوره کودکی ام، بستنش اجباری بود و یا حداقل آزاد بوود و کروات زدن در این مملکت، برابر با کفر و شریک قائل شدن برای خدا و بد و بیراه گفتن به پیامبرانش قلمداد نمیشد، آنموقع آدمهایی که کروات میزدند، مجبور بودند کفش بپوشند و کفش را هم واکس بزنند و پیراهن و کت و شلوارشان هم اتو داشته باشد و کلا همه چیز تر و تمیز تر و یکدست تر میشد.
یادم به جمله اسفندیار منفردزاده افتاد که میگفت: اصولا مردمانِ شلخته ای هستیم، که اگر نبودیم، روزگارمان این نبود..........................


نظرات 41 + ارسال نظر
*مینا* یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:42 ب.ظ http://mina-dream.blogfa.com

ایهیم
چه به موقع ، کسی نیست و نبود

*مینا* یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:51 ب.ظ http://mina-dream.blogfa.com

خب حالا برم مطلب رو بخونم .
.
.
..
همیشه هم این طوری نبوده ، من با لباس معمولی رفتم دانشگاه
.
.
.
.
مرد ها به چه چیز هایی فکر می کنند ، فکر نمی کردم مرد ها هم به این چیز ها فکر بکنند

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:11 ب.ظ http://lore.blogsky.com

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:16 ب.ظ http://lore.blogsky.com

تا جایی که یادم میاد هیچ وقت با لباس نو نرفتم مدرسه یا دانشگاه

از اولم خوشم نمیومد
البته وقتی لباس نو میخرم ذوق میکنما
هنوزم مثه بچه ها طاقت ندارم که کی وقتش میشه اینو بپوشم ولی خوب
مدرسه و محل کار هیچوقت لباس نو نپوشیدم:دی

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:20 ب.ظ http://lore.blogsky.com

تو چرا انقد قدت بلنده :دی
یا من به نظرم میرسه که بلنده
اینجا کجا س؟
طالقان ؟:ی
سفید بهت میادا
خو دستتو از جیبت در بیار :دی


ههههههه دمپاییاشو :دب
موهاش چقد فر فریه

عینک دودی ام که داریوووووووووووو

چیزی مونده که بهش گیر نداده باشم ؟؟؟:دی

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:22 ب.ظ http://lore.blogsky.com

اهان اینا درختای چیان ؟:دی

بعد این باغ کناریتون برای کیه ؟
چرا اینوری واینشادی که باغ خودتونو بیشتر ببینیم :دی
؟

حسین یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:37 ب.ظ

آره قد بلندم 190
وزن 82 کیلو رنگ مو و چشم قهوه ای
دستامم کردم توو جیبم چون چیز دیگه ای دم دست نبود
در مورد طالقون و زمین بغلیو خونه و اینها هم با توجه به بودجه محدودت، توضیح نمیدم.
هروقت پول دار شدی بیا
ضمنا دقت کردی کامنتهای حاشیه ایت از کامنت الی راجع به پست بیشتر شد،؟ (آیکونه "به جان تو")

حسین یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:50 ب.ظ

کامنت الی یعنی همون کامنت اصلی

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:56 ب.ظ http://lore.blogsky.com



همیشه عاشق حاشیه بودم
خیلی بیشتر از اصل خوش میگذره
مثلا تو یه عروسی به مهموناییی که نسبت دورتری دارن بیشتر خوش میگذره تا نزدیکترا
:دی

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:58 ب.ظ http://lore.blogsky.com

خب نو چرا انقد قدت بلنده بعد قده من انقد کوتاه ؟این انصافه ؟ خوب یه چی میکرفتی دستت :دی اقا شما بگو شاید مشتری شدیم :دی

اونوقت اگه پولدار نشدم هیچوقت نیام ؟

یک پیر یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:10 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

به به سلام مینا جون
سلام دوستان خوبید؟
تا چند سال پیش همه لباسارو باید برای من اندازه میکردن برای همین لباس نو رو که میخریدم تا بپوشم چند باری تست میشد از نویی میفتاد.
تو مدرسه هم مانتو شلوار همون بود فقط کفش اگر میخریدیم بعد عید میپوشیدیم که اونم معمولا چون کفش سر 6 ماه از بین میرفت مجبور بودیم و طبیعی بود.
یادمه همیشه دخترا از روز قبل عید تا هفته اول بعد عید اتو کشیده و مرتب بودن.اما وای به پسرا.
به نظرم این که چه لباسی بپوشیم مهم نیست مهم اینه مرتب باشه نه؟

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:17 ب.ظ http://lore.blogsky.com



میشه مرتبم نباشه
من خوابم میاد آخه :دی حال ندارم مرتب باشم :دی

یک پیر یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:20 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

ندا ، الی کیه که حسین کامنت تو رو با کامنت اون مقایسه کرده ؟ ها ها ها ؟

یک پیر یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:22 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

نــــــــه دخترم نمیشه باید مرتب باشی .اولین چیزی که من به خوابگاه بردم اتو بود
بعد 4 سال هر کی با من گشت به اتو معتاد شد.

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:35 ب.ظ http://lore.blogsky.com

نمدونم :دی
به نظرت الی کیه ؟

نکنه رفته طالقان با الی آشنا شده :دی ؟؟

عمرا مهتاب :دی
من خوابم میاد همیشه :دی

یک پیر یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:57 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

دیشب الی تو دیدم ،حسین !
برنامه امشب سینماهای تهران...
نابغه ها میدونن من محافظ پتو و بالشتمم ولی اتوی من همیشه با منه.

ندا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ب.ظ http://lore.blogsky.com

:))

مهتاب هر کی با من گشته مثه من شده :دی
توام مراقب خودت باش :دی

ممدوسین یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:50 ب.ظ http://qalamrizha.blgspot.se

سام نلیکم...
چطوری ریفیق؟ عالم خانوما هم عالمیه هاااااااااا
چرا فکر می کننن وقتی مرد دستشو تو جیبش میکنه چیزی تو دستش نیست؟
البته خانمها دست داخل و بیرون جیبشون یکیه!!! بگذریم
یادمه دوره دانشگاه سر همایش که با گروه اساتید جلسه داشتیم یوزباشی تا یه چیزی می گفت افشار رنگیش می کرد یه بار وحید مشرف گفت اینا همون بچه ای قدیمن فقط ریش در آوردن...
الان که نیگا می کنم می بینم همینه بلوغ فکری نیست فقط نقاب بالغانه هست. مثل بچه ای که باذغال سیبیل میذاره و ادای بزرگا رو در میاره...

حسین دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:02 ق.ظ

از حسین به ممدوسین:
نتیجه جلسه امروز توو شهرداری رو خیلی سر بسته بگو ببینم چی شد.
اصلا امیدی هست؟
.
.
به مهتاب:
سلام مهتاب حالت خوبه؟
همینجوری یهویی دلم واست تنگ شد..نمیدونم چرا

یک پیر دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:15 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

سلام به به خوبی پسرم؟
اتو میخوای؟تفلونه ها جنس خوبه.
فی کم میدیدم مشتری شی.100 خوبه؟
حالا اگر سر باز بگه مشکل شرعی پیش میاد؟
دست مردارم دیده که میگه.

ممدوسین دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:23 ق.ظ http://qalamrizha.blgspot.se

خوبه میشه قرارداد بست. امیدوار باش...
فردا از ممدو پیگیری کن...
بانک رفتی شناسنامه منو از ممدو بگیر
کارت ملیمو میاره جنوب اما شناسنامه تهران پیشت میمونه تا بابا پیاد بگیره

ممدوسین دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:29 ق.ظ http://qalamrizha.blgspot.se

مهتاب چقد 100 دوست داری...
اتو رو بده حسین برای من صورت وضعیت 200 تومنب بفرس.
حسین رو اتو برچسب اموال بزن...

belladona دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:52 ق.ظ

اوه اوه اوه! بابا خوش تیپا همیشه اینقدر دیر به دیر آپدیت می کنن؟ والله!
ها اون ایده ت واسه فرم لباس ملت رو می پسندم. از شلخته بودن تو محیط کار بیزارم. البته دانشجویی فرق می کنه!دانشگاه! میدونی که

طراوت دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:15 ق.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

من هنو نخوندم چی به چیه
خیلی طولانی بید خو.
حسین چه قدی داری! یکم مو قرض میدی به ما؟!

یک پیر دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:23 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

الان اون چی گفت که فهمیدی همه چی خوبه ممدوسین؟
بابا مایه دار بابا بچه پارس جنوبی.بابا ما به همون 100 تومن راضیم ولی 200 حق خودمه که میدی با 100 قبل عید.

طراوت تو چرا از پست کناره گیری کردی اینجایی هنوز؟

طراوت دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:30 ق.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

خوندم
کاش شما آقایون یه جو کروات به گردنتون وصل بود!
خدایی هم ترتمیز میشدین؛ هم شیک و باکلاس! موافقی؟
آفرین. کار خوبی کردی تو راه کروات بستی
یه پسره بود تو دانشگاهمون؛ حدود دو سال پیش. این بنده خدا اکثرا با کت شلوار و کروات سرکلاسا حاضر میشد کلا شمشیرو از رو بسته بود!!

طراوت دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:32 ق.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

منظورت بیوفایی به یار قدیمی؛ بالشت تشکه؟!
خودت چرا اینجایی؟هان؟
بیوفااااا دیگه دوسش نداری؟
من که رفتم

یک پیر دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:38 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

اره اره.همونا.نه اومدم واسشون خواهر برادر مد روز پیدا کنم.برو شب خوش

ندا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:49 ق.ظ http://lore.blogsky.com



چرا هر وقت من میرم همه میان ؟؟؟

بعدم خو خوده حسین گفت تو دستش هیچ نیس !

بعدم خوب دستتو از جیبت در بیار !

من چرا کامنتای مهتاب و نمیفهمم ! دیالوگای حسین کجاس که مهتاب اینجا ج داده ؟

یک پیر دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:09 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

تو زود میری؟ما دیر میام ؟بر عکس؟
کجاشو نمیفهمی؟
من با ممدوسین صحبت میکردم نه حسین.
فقط 1 کامنت اینجا نیست اونم کامنت حسین که تعریف کرده که دیروز رفته شهرداری چه خبر بوده.همین
البته فرقی هم نداره اگر میبود من متوجه نمیشدم چی میگن.

یک پیر دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ق.ظ http://arshadane.persianblog.ir

ببخشید کامنت ممدوسین کمه.
بابا اسماتون رو قاطی کردم. اخر میام از حسین اسماتون فاکتور میگیرم یکی میشه اقای " "(blank) اون یکی میشه ممدو.خوبه ها.ایکون خنگول.

ندا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:18 ب.ظ http://lore.blogsky.com



منم پایه فاکتور گیری هستما :دی

بابا خوب شما سه تا دوست چرا اسماتون ترکیبیه :دی3 تا اسمو ماماناتون برداشتن هی اینور اونرش کردن

خوب اسم یکیتونومیزاشتن رضا
اونیکی محمد
اون یکیم حسین دیگه

الان اینجوری شده


حسین
محمد حسین
محمد رضا
!!!
میایم از حسین فاکتور بگیریم دوتا ممدو داریم !
میایم از محمد فاکتور بگیریم دو تا حسین دارم !
اخه این چه وضعشه ! مسئولین رسیدیگی کنن !

فاطمه دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:38 ب.ظ

یه رفتار و عادته بدی که به نظرم مردم ما دارن البته بیشتر خانوما اینه که چیزی که مد میشه حتی اگه بهشونم نیایدباید بپوشن مثلا مانتو کوتاه مد میشه خانومه میپوشه با لا و پایینش همچین میزنه بیرووون بعدم فک میکنه خیلی خوش تیپ شده یا مثلا اون مانتو بلندا که میچسبه، طرف ۸۰ کیلو وزنشه که از این مقدار ۴۰ کیلوش مربوط به دو کوهان عقب و جلوشه بعد فک کن چی میشه با اون مانتو ..........
اخه مگه مجبوریییی یه چیز بپوش بهت بیاد خوب..

فاطمه دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:42 ب.ظ

من معمولا وقتی یه مطلب میخونم حداقل یه بیت شعر در مورد اون مطلب به ذهنم میاد در مورد لباس این بیت و خیلی خیلی دوس دارم:

در لباس آبی از من دلربا تر میشوی
آسمان وقتی که میپوشی،کبوتر میشوم

ندا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:53 ب.ظ http://lore.blogsky.com

ای جانم
چقد این شعره خوبه

سمیرا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:01 ب.ظ

باز هر چی فک میکنم میبینم راست میگی.

ندا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 07:22 ب.ظ http://lore.blogsky.com

طراوت سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 04:31 ب.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com

فاطمه جونم ببخش عزیز. ولی یکم اون کامنت یکی مونده به آخرت توهین داشت توش! یه جورایی خانومارو به شتر توصیف کردی که من اصلا خوشم نیومد.

فاطمه چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:42 ب.ظ

خواهش.ما که نگفتیم همه خانوما خوب بعضیاشون که چیزای واضح این چنینی رو درک نمیکنن شترن دیگه

طراوت پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:57 ق.ظ http://nabeghehaye89.blogsky.com







نمیشه گفت خانوما. جامعه یه طوری شده که آقایون هم وضع لباس پوشیدنشون بهتر از خانوما نیست. تربیت جامعه به این روز انداخته...حوصله ی توضیح ندارم. و لی به نظرم نباید اینطور توصیفشون کنی. بالاخره عقاید خودشونو دارن...

فاطمه جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:48 ق.ظ

حالا تو عصبانی نشووووو......

چه اخمی کرده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد