سبز می شوم به یک جرعه نگاه تو

1)


2)


3)


4)


5)


6)


7)


8)


9)


10)


11)


12)


13)


14)


15)


16)


17)


18)


19)


20)


21)


22)


23)


24)


25)


26)


27)


28)


29)


30)



31)


باید از این خانه گذر کرد

نمیدانم تو اکنون کجایی و چه میکنی. اما اگر از احوال ما جویایی باید بگویم هیچ...سیگار جوانی را دود میکنیم و  گیلاس زهر، به سلامتی نبودنت می نوشیم...

زمان برایم سخت دیر میگذرد. روزها و لحظات خیال طی شدن ندارند. تو گویی سن من در همین بیست و  نه سال، توقف کرده...روح و روانم اما هر دم فرتوت تر می شود.

داشتم به آن اولین دیدارها فکر میکردم، به آن نگاه های پنهانی...به بوسه های داغ و بی صدا...به شرم حضورم در خلوتت و گرمی وجودت در آغوشم...

میدانی، آدمی که شوق و شور عشقی در نهادش کور شود، نه شعرش شعر میشود و نه سازش کوک... تو همان معجزتی بوودی که این مجسمه منطق با خطوط مورب را تراشیدی و چه خوش تراشیدی...بودنت وزن داشت، نبودنت هم وزن دارد...

من هنوز همان کوهم...همان کوهی که میشناختی، استوار و محکم...دیر زمانیست زیر خروارها برف و سرمای فراغت مدفون شده ام...رد خاطراتت اما عجیب روی این برف ها مانده...کاش از همان دری که رفتی خاطراتت را هم با خودت میبردی.

راه رسیدنم به تو اکنون به دشواری ِ تمام کوه هاست، به وسعت جنگل هاست. به پهنای تمامی دریاهاست...و توان پیمودن این راه در من نیست...اما

من تو را فریاد زدم کوه به کوه

بدنبالت دویدم جنگل به جنگل

و تو را گریه کردم دریا ...دریا

زندگی رسم غریبی دارد. باید رفت ... باید هجرت کرد از خویشتن خویش

خانه ی دل را باید از نو ساخت...................


+ دانلود همین آهنگ

خلاء های خاطراتی

دیشب پدرم از خاطراتش میگفت. خاطرات پدرها از تحصیل و سربازی و ازدواج و اشتغالشان همیشه جذاب است. پدرم میگفت وقتی درسش تمام شد و بدنبال کار رفت، پیشنهادهای مختلفی داشت. میگفت چندین بانک به او پیشنهاد همکاری داده بودند. همچنین در بسیاری از شرکت های دولتی و خصوصی، پیشنهاد مشاغل خووب مدیریتی داشت. ظاهرن قرار بوود در یک شرکت داروسازی مشغول بکار شود که حقوق بسیار بالایی پرداخت میکرد و قرار بوود پدرم را برای گذراندن دوره های تخصصی، سه ماه به اس را ئیل اعزام کنند . اما اینجور که میگفت، دوست نداشت از کشور خارج شود و وابستگی به خانواده مانع از اشتغال در چنین شرکت هایی شد. پدرم به آموزش پرورش رفت و همانجا به عنوان دبیر ریاضی مشغول به کار شد. هرچند همیشه از عدم تناسب حقوق معلمی با سختی هایش گلایه داشته و دارد، اما هر وقت از خاطرات دوران جوانی و اشتغالش میگوید، آخرش به این ختم میشود که راضیست از نان حلالی که درآورده و در قبالش فرزندان صالح (حداقل به زعم خودش) نصیبش شده است.

حالا مانده ام که اگر فردا روزی من بخواهم برای بچه هایم از موقعیت های شغلی دوران جوانی بگویم، از چه باید بگویم؟!...از این بگویم که بارها وقتی بدنبال کار بودم بخاطر دانشجو بوودنم مورد تمسخر قرار گرفته ام؟!،... از اینکه در دوران جوانی ام همیشه به ازای یک موقعیت شغلی، باید با 2000 نفر رقابت میکردم؟!....از اینکه همیشه جایم لابلای انبوهی از همسن و سالهایم بوود در صف های طولانی دریافت کارت وروود به جلسه آزمون فلان و بیسار؟!.... , از اینکه کارت وروود به جلسه و کارنامه آزمون و رتبه و تراز و شماره داوطلبی و کووفت و زهرمار، شده است بخشی از هویت من؟...و یا اینکه چقدر کارخانه های کیک و ساندیس سازی در زمان جوانی من از این آزمون ها سوود بردند؟!... و ....

شاید هم بخاطر همین مسائل و مشکلات اصلن آن موقع دل و دماغ خاطره تعریف کردن هم نداشته باشم و یا آلزایمر گرفته باشم و هرچه در مورد این مقاطع از زندگی ام فکر کنم، چیز قابل ذکری پیدا نکنم. 

کلن زشت است که آدم جلوی بچه هایش خلاءِ خاطراتی داشته باشد.