دیشب حوالی ساعت 9 که از یه ماموریت کاری برمیگشتم، اتوبان قم هوا حسابی برفی بود..... اتوبان تقریبا خلوت و برفی که رقص کننان و پایکوبان میومد و می خورد به شیشه ماشین...
راننده تمومه طول مسیر حرف میزد از این در و اوون در.... منم برا این که ناراحت نشه سرم رو واسش تکون میدادم ولی اصلا حواسم بش نبود....... بارش برف رو نیگا میکردم زیر نور سفید چراغ برقهایی که هرچی ما بجلو میرفتیم، اونا هم با همون سرعت به عقب میرفتن.
و فک می کردم...فک میکردم به این که الان مدت هاست تهران چهار فصل نداره و شده دوفصلی...
شیش ماه اول سال هوا گرمه و عینهو تابستونه.... شیش ماه دوم هم یه پاییزه سردی هست که هرازگاهی از سر ناچاری چهار تا دونه برفم تووش میباره...که دمش گرم بازم همینو میباره.....

تهران...خیابان سیمون بولیوار.... میدان دانشگاه آزاد
(ارسالی از طرف ممدوسین... احتمالا یه روز قبل از رفتنش به جنوب)
یاد آوری نوشت:
هم اکنون نیازمند صدای سبزتان هستیم( ستاد برگزاری بازی وبلاگی خوانندگی)
عصر امروز خاله عزیز و پسرانش اینجا بودند.
سرویس پسر خاله ام محسن دیروز ظاهرا یاتاقان زده است و راننده شان تماس گرفته با خاله که فردا بچه را خودتان به مدرسه ببرید و خاله هم قرار است فردا صبح با ال 90 سفیدش بچه را به مدرسه ببرد...
داشتم فک می کردم اگر زمانی که من ابتدایی بودم همچین اتفاقی برایم میافتاد و سرویس مدرسه مان خراب می شد، چطور مطلع می شدیم....ما که تلفن نداشتیم....
اصلا به فرض که راننده سرویسمان با منزل همسایه تماس می گرفت و خبرمان میکرد،... پدرم که محل کارش شهریار بوود چطور می توانست من را به مدرسه برساند و عصری هم برگرداند؟...
مادرم هم که رانندگی بلد نبود....
بعد یکهو یادم میاید که آن زمان ما اصلا ماشین نداشتیم .....
پس چطور زمانی که سرویس خراب میشد به مدرسه میرفتم؟؟؟؟؟؟
هر چه فکر میکنم چیزی خاطرم نمی آید و گویی این قسمت از حافظه ام را با یکی از این پاک کن های قدیمی که یک طرفش قرمز بود و یک طرفش آبی، پاک کرده اند.
.
الان که حواسم را بیشتر جمع می کنم میبینم که ای دل غافل ما اصلا سرویس نداشتیم و هر روز تا مدرسه پیاده گز می کردیم....................................