میگن یه پسره با دوست دخ.ترش میره بیرون. شب که میشه دست ِ دختره رو میگیره و میبره انتهای یک کوچه ی بن بست ِتنگ و تاریک که تهش درب یه خونه بوود. بعد شلوار و زیر شلواری و زیر ِ زیرشلواری رو تا سر زانوش میکشه پایین. یه دستش رو میزنه به کمرش و دست دیگرش رو هم تکیه میده به دیواره کنار ِدرب و به دوست دخ.ترش میگه "بیا بخور"...دختره میگه زشته نمیشه اینجا، اما پسره هی اصرار میکنه که باید بیای بخوری. از پسر اصرار و از دختر انکار و همینجور سر ِخوردن و نخوردن و زشت بودن و زشت نبودن ِ قضیه بحث میکردن که یهو یکی از طبقه ی سوم ِ خونه ای که انتهای کوچه ی بن بست بوود سرش رو میکنه بیرون و رو به پسره میگه " دیووس دستتو از رو زنگ بردار من خودم میام میخورم...".
...
دیگه شرمنده از این مودبانه تر و سر بسته تر نمیشد گفت.