به عقیده من
آدم ها.........................
می توانند....................
اولین کامنتِ.................
اولین پستِ..................
اولین وبلاگِشان را..........
خودشان بنویسند.........
اما
هیچ تضمینی نیست......
که بتوانند.....................
آخرین کامنتِ................
آخرین پستِ.................
آخرین وبلاگشان را هم...
خودشان......................
بنویسند......................
و این خیلی..................
غم انگیز است..............
تو چه می فروشی دختر ِغمگین ِسینه عریان ؟
پسر سیاه ، قاتی ِخونِت چی داری ؟
این اشکای شور از کجا می آیند، مادر ؟
آب دریاها سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید در دور دست...
دندان هایش کف و لب هایش آسمان...............
اینکه منشاء طرح مسائل فلسفی کجاست، همواره مبهم است. آیا انسان بصورت فطری دارای مساله هست یا اینکه سوالات و ابهاماتش تحت تاثیر دنیای بیرونی شکل میگیرد؟
اگر عالم درون منشاء ابهامات باشد، پس تاثیر محیط چیست؟...و اگر عالم بیرون و تناقضات موجود در آن را سرچشمه ی شکیات فلسفی بدانیم، باز هم نقش عالم درون و رابطه ی طولی آن با عالم بیرون زیر سوال می رود.
به هر حال منشاء شکل گیری مسائل را چه درون بدانیم و چه بیرون، یک سوال مهمتر پیش می آید...
و اینکه براستی حل مساله را باید در کجا جستجو کرد؟؟؟؟؟؟
حمید هامون شخصیت شاخصی است که هم منشاء مسائلش درونیست و هم در همان عالم بدنبال راه حل میگردد. در حقیقت این درون گرایی بی حد و حصر و جنون آمیز، یک شیدایی و آشفتگی در او بوجود می آورد که او را از بیرون غافل میکند. پیچیدگی های شخصیت پردازی، میزانسن و دیالوگ های متکلفانه، فیلمنامه ی سورئال، کلوزآپ های متعدد و ... همه و همه شواهدیست بر این مدعا. به واقع وقتی هامون را میبینی، انگار روایتی از ذهنیاتش را میبینی.

اما سالها بعد، حامد آبان ظهور میکند که بر خلاف هامون، از پچیدگی و تکلف برخوردار نیست. آبان حتی اگر ریشه ی مسائلش در عالم درون باشد، اما ذاتا برون گراست و راه حل را در بیرون میجوید و نهایتا به فانگ شویی میرسد. دیالوگ های روان، جریان خطی و روایی فیلمنامه، دوربین رو دست و ...همه و همه نشان از این دارد که آشفتگی های آبان، از جنس هامون نیست. و به همین جهت است که بر طرف نمودن انباشتگی و بی نظمی های ذهنی را نتیجه ی پالودن محیط پیرامونی میداند.

اما چرخش 180 درجه ای مهرجویی هم در نوع خود، جالب است. اینکه مهرجویی، سالها راه حل را در عالم درون میجست و حال، فانگ شویی را دوای درد انسان میداند، جای بحث فراوان دارد. اما نکته حائز اهمیت این است که مهرجویی نتیجه ی هیچ کدام از این دو نوع نگاه فلسفی را بصورت شفاف بیان نمیکند و این شخصیت ها فرجامی معلق پیدا میکنند و بواقع نمیتوان دریافت که راه حل های درونی ارجح است یا بیرونی...
شاید هم فیلسوف ما وظیفه خود را صرفا روایت گری میداند و نه نتیجه گیری...