رضا رفیع راست میگفت. برف لبخند خداوند است و باید قدر لبخند خدا را بدانیم. امروز خدا به من لبخند زد و من به آغاز سی و یک سالگی ام.
*****************
خیلی بنا نداشتم برای تولد پستی بذارم اما حسب الوظیفه گفتیم از دوستای گلمون که با تماس ها و پیامک ها و آف هاشون یادمون بودن و تبریک گفتن صمیمانه تشکر کنیم. از ایشون هم ویژه تشکر می کنم که با پستش یکی از به یاد موندنی ترین هدایا رو به من داد که همیشه تا زنده ام یادم بمونه داشتن ِ دوست خووب چقدر با ارزشه.
بعد از مدت ها به فیس بووk سر زدم و خب مطابق انتظار در این همه مدت غیبت، چیزی جز چندتا شر و لایک و عکس و غیره و ذالک از دست نداده ام.
اما فیس بووk با همه مزخرف بوودن و یکنواختی و روتین کننده بودن و خلاقیت کشی اش یک مزیت دارد و آن اینکه آدم گاهی به آنجا سر می زند و در پستوی ذهنی اش به دنبال آدمهایی میگردد که منحنی زندگی اش با آنها در یک جاهایی تلاقی داشته و حالا به تاریخ پیوسته اند. من امشب چندتا اسم از این سیاهه را سرچ کردم و دوستانی را یافتم. هیچ نشانی از خودم نگذاشتم. نخواستم بر هم زننده ی این سکوت حاکم فی مابین باشم.
عکس دوستان را دیدم. همه و همه حالت شادی به خود گرفته بوودند. آنجا آدم ها پلان های شاد خود را به اشتراک می گذارند. اما علی القاعده بایستی مسایلی هم داشته باشند. غم ها و غصه هایی که برای خودشان نگه میدارند و در سینه مدفون میکنند.
می شود ارتباط را با یک اس ام اس، با یک حالت چطور است، با یک تلفن در روز تعطیل، با یک دعوت به کافی شاپ با یک فضای مجازی محدود تر و قابل پیگیری تر، جوری برقرار کرد، که با این همه شر و لایک و عزیزم و قربونت برم و تو همه کس منی، باز هم آدم احساس تنهایی خفه کننده مزخرف بی شرف، گریبانش را نگیرد.