اپیزود اول: دارایی
امروز به این فکر میکردم که من چقدر مال و منال دارم؟؟؟؟!!!! مال و منال یعنی هر آن چیزی که بتوان تبدیل به پولش کرد. حساب و کتاب کردم و زبان روزه ای سعی کردم ذهنم را متمرکز کنم. خُب. یک واحد آپارتمان نقلی به ارزش تقریبی صد میلیون تومان. یک ماشین 141 مدل 87 به قیمت شش و خورده ای میلیون. یک کامپیوتر پنتیوم فور قدیمی متعلق به زمان پارینه سنگی به ارزش حدود 200 هزار تومان. دو خط موبایل سرجمع بخواهی حساب کنی 500هزار تومان. چند دست پیراهن و شلوار و کفش و کت و کروات و کاپشن و بارانی که همه را استفاده کردم و بدین سبب بعید است کسی پیدا شود که بیش از 100 چووق برای مجموعش مایه تیله بپردازد. یک کتاب خانه با چند ده جلد کتاب گوناگون از فلسفه و کاپیتالیسم گرفته تا مقاومت مصالح و دینامیک و مهندسی سطح و ... و سه جلد کتاب تالیفی خودم و چند مقاله ی چاپ شده در اینور و آنور و این نشریه و آن ژورنال بین المللی که پول ِدندانگیری برای اینها نمی دهند چون اصولا اینها ارزش معنوی دارند و به حساب مادیات نمی آیند....همین.....اصلن همه اینها را همه بخواهی دست بالا بگیری گمانم کل دارایی های من حدود صد و ده میلیون باشد.... صد و ده میلیون تومان ممکن است برای یک آدم جویای کار یا یک دانشجو رقم جالب توجهی باشد و از آن طرف ممکن است برای یک بچه پول دار شمال شهری برابر با نیمی از قیمت ماشینش باشد....بلافاصله این سوال برایم مطرح میشود که هووی یاروو تو چقدر بهره از این دارایی هایت میبری؟ چقدر لذتش را میبری؟.... پاسخ روشن است و دردناک. هیچ. آن خانه که در رهن یک زوج جوان است دارند برای خودشان صفا میکنند و بخشی از زندگی و خاطرات مشترکشان را در آن رقم می زنند. ماشین هم که کنار خیابان خاک می خورد. کتاب ها را هم که خوانده ام. موبایل ها را هم که خامووش میکنم بقیه دارایی ها هم در گیرو دار ِبی حوصلیگی هایم ول معطلند .....یعنی نتیجه ی تمام سگ دوهای آدمی و صبح خروس خان از خانه بیرون رفتن و شب ِ شغال خان برگشتن می شود حال و حولی برای دیگران...یاد "کن بلانچارد" و "استیو گاتری" افتادم ... بماند ... بی خیال.
اپیزود دوم: دو لبه قیچی
شاید خیلی بی منطق و بی دلیل اما گاهی بر میگردم و پست های قبلی را بازخوانی و غلط گیری میکنم. یکی از پست ها کامنتی داشت از دوستی که آن زمان گاه ِ اولینی بوود که به ما سر میزد و اکنون از جمله کسانی است که مدام به اینجا می آید و من را شرمنده میکند. نوشته بوود "فلانی چقدر خووب طنز مینویسی خوشم آمد معلوم ِکه کار بلدی و از این حرفا..." پست را خواندم و دیدم انصافن دلی بوود و شاد و شور و نشاط زندگی در آن جاری و ساری. اما همان قلم امروز به زحمت بر صفحه ی کاغذ خودش را میکشد...روز نوشت ها و طنز ها و خاطرات خاک گرفته و بازی ها، به مرور جایشان را دادند به انبوهی از قصارنوشت ها و بدمستی ها و تعداد متنابهی عکس و به تبع آن مکث .....
1)

2)

3)

4)

5)

6)

7)

8)

9)

10)

زندگی یعنی همین کال بــــــودن ها
زندگی یعنی همین رسیدن ها
یعنی همین پختگی ها
همین مُردن ها...
