رقابت بجای قرابت...

از گاه نخستین، در رقابتی تنگاتنگ با میلیون ها اسپرم، خودمان را کشان کشان به رحم رساندیم و آمدیم به این دنیای سراسر رقابت.... آن هم از آن رقابت های الکی که سر و تهش نیم غاز که سهل است یک چهارم غاز هم ارزش ندارد.... زمانی برای شاگرد اول، دوم و فوق فوقش سوم شدن، آنقدر به در و دیوار می زدیم خودمان را و چنان در طفولیت مشق زیراب زنی می کردیم که گویی با این عناوین مسخره و چرند، وختی عمو یا عمه کارنامه مان را ببینند کلی حساب رویمان باز میکنند و ما هم بادی به قب قب میکنیم که شده ایم الگوی بچه های فامیل..... زمانی هم برای  کنکور بال بال زدیم و دلمان قنج می رفت از این که پس فردا همه اهل فامیل و آشنا و قوم و خویش ما را با انگشت اشاره دست راست به هم نشان می دهند که فلانی که می گفتم همین بوود... الان دانشجو هست و دارد لیســـــانــــــس میگیرد و خیلی آدم گنده ای می شود و ما هم در خیالات باطل و افکار احمقانه خودمان که هنوز هم ادامه دارد، احساس میکردیم با درس خواندن و دانشجو شدن، از فردا تمام دخترها یا پسرهای فامیل چشمشان دنبال ما خواهد بوود و در خیالات تهی خود تصورشان میکردیم که یک تونل انسانی درست کرده اند و ما از میان انبوه جمعیتشان سوار بر مرکب، به سمت قصرمان که از پول هایی که در آینده از مدرکمان بدست آمده، حرکت می کنیم. و در تمام طول مسیر، دخترها و پسرهای دم بخت، ما را تشویق کرده و برای ما غش می کنند، انگار که تریلر مایکل جکسون را دیده باشند و ما در اوج بی تفاوتی و غرور مسیرمان را پی میگیریم ... اما همینها الان شده چیزی شبیه جوک...بعد ها در ادامه ی همان حماقت های تاریخیمان تصمیم به ادامه تحصیل گرفتیم  تا بلکه آرزوهای بر باد رفته و تمبان از دست رفته مان را در تحصیلات تکمیلی بیابیم اما دریغ و افسوس که اینجا هم دیدیم آن کسانی که زمانی به عقب و جلویمان هم حسابشان نمیکردیم، با کمترین سواد، بهترین موقعیت اجتماعی را بدست آورده اند و حالا این آنها هستند که ما را به چپ و راستشان هم نمی انگاردند... و به پشت سر را هم که نگاه میکنی میبینی کسانی که زمانی به کودنی شهره خاص و عام  بودند الان با یک تاخیر زمانی چند ساله نسبت به ما، دارند مدرک مهندسی اشان را از دانشگاه هرکجاآباد میگیرند.

حالا تا اینجای قضیه آدم با خودش طرف هست و یک جوری می تواند غیرتی شده و گلیم خودش را از آب حوض رقابت بیرون بکشد، اما از یک جایی به بعد، رقابت ها می رود سمت مسائل مالی، و خانه و ماشین و از این دست چیزها... که اینجا واقعا آدم مجبور است برای این که از فلان کسک در فلان زمینه کم نیاورد، زیر بار انواع و اقسام قسط ها و قرض ها و دین ها و خفت ها برود و هزار جور چیز بالا و پایین بدهد تا آبرویش محفوظ باشد که تعریف این نوع آبرو هم یکی از همان حماقت های تاریخی است که ذکرش رفت ... برای این که پرایدت شود پرشیا باید پیرشی و از نان شبت و خواب نیمه شبت بگذری تا به این قبیل اهدافت دست یابی که این گونه خواسته ها و رقابت ها را حقیقتا پایانی نیست و میشوی مثل یه گوله برف کوچکی که از بالای کوه قل خورده و حالا تبدیل به بهمنی خوفناک شده و هیچ جور نمیشود دور باطلش را متوقف کرد ... و تا بخود میایی، میبینی اگر خوش شانس بوده باشی، 70 سال از عمرت گذشته و تو هنوز وزن سنگین اشتباهات و رقابت های کذایی دوران ابتداییت را با خودت به این طرف و آن طرف میکشی... عینهو پیکان آشغالی که، 500 کیلو وزن اضافه را همواره با خودش همراه دارد....حتی گمان میکنم اگر مرگ هم جذاب بوود و درد نداشت و جناب عذرائیل هم خوش سیما در نظر خلق ترسیم شده بوود، لابد در مردن هم رقابت بوود و سبقت های بدون راهنما... تمام این مثال ها را می توان مشتی نمونه خروار و یا کاهی به کف انبار دانست که اگر قرار به شرح و بسط و مرقوم نمودن این قبیل رقابت ها باشد، برای خودش مثنوی هفتاد من می شود بی شرف...

دیروز اس ام اسی آمده بود که زندگی را حد فاصل "مای بی بی" و "ایزی لایف" نامیده بود... اما برای امثال ما که زمان کودکیمان یک پوشک کت و کلفت لا پایمان میبستند و در زمان کهولت هم اولادانمان اگر رزق و روزی حلال خورده باشند و صلاح باشند و به خانه سالمندان پرتابمان نکرده و خیلی مرام بگذارند و حال بدهند، هنگام بی اختیاری، برایمان لگن بگذارند، ... بهتر است زندگی را حد فاصل پوشک و لگن گذاشتن و لگن برداشتن نامید... حالا این بسته به توست که چقدر از این حد فاصل بین دو کثافت را صرف رقابت های تو خالی کنی و چقدرش را صرف قرابت با مقربانت...

نظرات 12 + ارسال نظر
یک پیر سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:32 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir







میشه گفت وقتی داشتم این متن رو میخوندم به این اشکال در اومدم... غریزه ادما تو کمال و بهتر از دیگری بودن هیچوقت از بین نمیره ...
نمیدونم چرا زندگی رو انقدر سخت گرفتی؟ اتفاقا همین کثافتی که گفتی بهترین لحظات بی دغدغه انسانیه ..مخصوصا اگر پیر یا بچه باشی ....فقط لازمه عینکت برداری...

شاید لازمه من عینکم رو بر دارم
شایدم تو...

belladona چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:18 ق.ظ

از اونجایی که اینترنت ما داغونه من یه کامنت نوشتم و کنترل سی رو زدم که اگه اینترنت قطع شد پیستش کنم. اینترنت قطع شد و من رفتم پی کارم. ولی حاصل کار خلاقانه پژوهشیم این شد:
http://s2.picofile.com/file/7226713438/Untitled7777.png

شرمنده کردی واقعا ... راضی نبودم واسه اراجیف من از کارت بمونی
خیلی حال خوبی پیدا کردم از کامنتت رفیق

سمانه چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:35 ب.ظ http://parastesh1.blogsky.com

خب این نوشته میتونست زیباتر نوشته بشه خدا توی قرآن درباره خلقت آ دمیان گفته ولی بسیار زیبا نوشته شده

نظر شما هم محترم...

ممدوسین چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:39 ب.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

سلام جوون. اینقدر پستهای ممدو رو خوندی اینطوری شدی دیگه....
سوای از شوخی اصولاًاکثرآدمهایی که بدون ایده سوار موجهای اجتماعی اینور و اونور میرن آخرش میبینن به هیچی ازآنهایی که می خواستن نرسیدن. چرا؟ چون راهشونو با تفکر مستقل انتخاب نکردن با دیدن حرکتهای جمعی جوگیر شدن.
اگر برنامه مستقلداشته باشی به زندگی امیدوار تری.

من همیشه همین جوری بودم ....

فاطمه چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 03:39 ب.ظ

رقابت خیلی خوبه،رقابت در خوب بودن،رقابت در بیشتر دانستن،اما اماااااان از این رقابتهای الکی،حالمو بهم میزنه .
متاسفانه جو گندی بر اذهان این نسل حاکمه،وقتی وارد یه جمع میشی بعد از یه سلام احوالپرسی ساده سوالات شروع میشه :
ماشین داری؟ خونتون کجاست؟ بابات چیکارس؟ اگه جوابات آنچنانی بود اینقد طرف جلوت خم و راست میشه که دلت میخواد یه قزوینی دمه دستت باشه بندازی به جونش حالشو جا بیاره.
اگه هم جوابای کلاس پایین دادی، اینقد کسی بات حرف نمیزنه که دلت میخوادبذاری......
ولی خوبه که رها باشیم از قید و بند این مسائل من اینقد راحتم خیلی لذت داره از این چیزا هیچی حالیت نباشه

کاش در مورد اوون قزوینیه بیشتر توضیح میدادی

فاطمه چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 03:54 ب.ظ

اون عکسه

محمد چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 04:01 ب.ظ http://migam.blogsky.com

سلام
بدون شک یکی از بهترین مطلبهایی بود که تو این چند وقته خوندم . با این که هرگز دوست ندارم زندگیه خودم رو توام با رقابت های پوچ و بی معنی ببینم ولی با آغوش باز این حرفارو قبول میکنم چون حقیقته محضه .

قربون آغوش بازت برم

یک پیر چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:01 ب.ظ http://arshadane.persianblog.ir

من عینکی نیستم دادا...
ولی دوست دارم عینکی بشما ...

میش ی

محمدرضا پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390 ساعت 02:43 ب.ظ http://fluorescent.blogfa.com

اون تیکه ای که ممدوسین به من و تو انداخت و به شعورمون توهین کرد و ما رو جوگیر و بدون تفکر فردی خطاب کرد نادیده میگیریم
دمت گرم :)
بوس بهت

حسین پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:16 ب.ظ http://gheychee.blogsky.com

من نادیده نمیگیرم
بذا دستم بهش برسه

ممدوسین جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:25 ق.ظ http://qalamrizha.blogspot.com

جاااااااااااااان آخ واسه اون موقعی که دستت بهم برسه

ممدوی عزیز این که گفتم تیکه نبود یه معضل هست که یقه خیلی از آدما رو گرفته و متن آشکارا اشاره به او داره

یاسی شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:38 ب.ظ

سلام.واقعا زیبا نوشتی حسین جان.هر چی بگم فوق العاده بود کم گفتم.
یکچند به کودکی به استاد شدیم
یکچند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد