توو دوره زمونه ای که تک صدایی جاش رو به دیالوگ داده، توو دوره زمونه ای که آدم ها یاد گرفتن چطور با هم ارتباط برقرار کنن و گفتگو و مذاکره نسبت به نزاع و درگیری و چماق کشی اولویت بسیار بیشتری داره، .... توی یه همچین دوره زمونه ای وختی دو نفر سر یه موضوع الکی وسط اتوبان ِهمت از ماشین پیاده میشن و با قفل فرمون میافتن به جون هم و یک ساعت و نیم به الافی ِ دوساعته ی معمول ِمردم اضافه میکن،...راجع به آدمهای چنین جامعه ای در خوشبینانه ترین و منصفانه ترین و مودبانه ترین حالت میشه گفت که فارغ از سن و سال و جایگاهی که تووش قرار دارن، خیلی بچه هستن.
عزیز ِدلم...من از همان کودکی در انتظار تو بودم...در انتظار دیدن روی ماهت...مادرم از تو تعریف ها میکرد، قصه ها میگفت، لالایی ها میخواند.
من به عشق تو رشد کردم و به تو رسیدم و همانگونه که انتظار داشتم، در انتظارم بودی با روی باز.
اما دریغ و افسوس که غم ِتنهایی و دلتنگی هایم آتشی بوود که بر جان تو افتاد و تو را سوزاند و خاکسترت را بر گیسوانم نشاند.
جوانی ِ عزیزم...جوانی ِ از دست رفته ام..مرا ببخش که تباهت کردم...مرا ببخش که سوار بر قطار ناگزیر عمر شدم و از پشت شیشه، آتش گرفتنت را نگاه کردم و ایستگاهت را ترک کردم.
اما هرچه از تو دورتر میشوم، آن روی باز و آن لبخند ِ معصومانه ات، بیشتر در گنجینه ی خاطراتم جاودانه می شود.