به عقیده من
ملت ایران..........................
سه اشتباه بزرگ داشت.......
اولین اشتباه را...................
در 28 مرداد 1332انجام داد....
و بعد اشتباه دوم.................
و بعد اشتباه سوم...............
وقتی یه روز ِتعطیل، پدر مادرت رفتن مسافرت و تو سرخوش از اینکه می تونی بشینی و نهارت رو بخوریو یه این فک کنی که دو روز از غُر و امر و نهی راحتی و هرکاری خواستی می تونی انجام بدی، بدترین اتفاقِ ممکن می تونه این باشه که خانوم ِ همسایه طبقه پایینی وسط نهار، حلوا نذری بیاره دم در و تو که از چشمی ایشون رو دیدی، وسط نهار مجبور باشی بدویی دنبال شلوار گرم کن و پیراهن و هی به خودت فحش بدی که چرا توو خونه با شلوارک و رکابی می گردی...
اول هفته که طلا به پایین ترین قیمت اش در چند ماه اخیر رسید یک سکه تمام بهار خریدم...سره کار به دوستانم قضیه سکه خریدنم را گفتم و یکهو بحثی شد که آقا اصلن آدم بزند به کار سکه و فیلان کند و بهمان کند و با یه تکان ِ بازار حقوق یکسال ِ کارمندی را دشت کند. خلاصه که ولوله ای افتاد و بعد یکی از بچه ها به من گفت چرا یکی خریدی؟! بیشتر می خریدی که بیشتر سوود کنی...گفتم اولن که پولش را نداشتم و ثانین اگرم داشتم نمی خریدم چون دوست ندارم در این شرایط بد اقتصادی منم به کثافت کاری های دلال ها در این مملکت دامن بزنم یا به آنها ملحق شوم. این حرفم و مخصوصن جمله ی آخرم همچین همه را ساکت کرد و آب سردی بوود بر پیکر دوستان سودجو... یکی از همکاران که سن و سالش بیشتر از بقیه بوود گفت: احسنت. مرحبا جدی جدی کیف کردم با این طرز تفکرت. واقعن با این روش در زندگی، بهشت را برای خودت خریدی...
خلاصه این را گفت و دوباره ولوله افتاد یک سری گفتند اینها چرند است یک سری هم گفتند پول دلالی مشکل دارد و بحث بی فرجام ماند همان گونه که از اول هم انتظارش می رفت.
اما من هنوز در توهم حرف آن همکارم بوودم که برای خودم بهشت را خریده ام. اتاق که خلوت شد، در فانتزی هایم، خودم را با لباس نیم تنه و دکولته ی بافته شده با برگ به همراه یک شرت کوتاه که آن هم با برگ درست شده و دور تا دور کمرش مزین به گل های لیلیوم بوود، در یک باغ ِ به غایت سرسبز که میخورد همان بهشت موعود باشد در حالی که بر روی یک تخت بسیار زیبا و روان یَله داده بوودم و یک دستم به ران سرخ شده ی بوقلمون بوود و دست دیگرم هم لای پر و پاچه ی یک پری ِماه رووی، تصور کردم. واقعن حس خووبی داشت و گمان می کردم خوشبخت ترین و سعادتمند ترین ادم روی زمین هستم حتی با همین حس و همین یک وعده ی خشک و خالی.
همین حین موبایلم زنگ زد که باید برای ماموریت بروی سمنان. سمنان که نه، 80 کیلومتر داخل کویرهای سمنان دقیقن جایی که الاغ را هم با سنگ بزنی آنطرفی نمیرود. احساس کردم از بهشت برین و سعادت ابدی و خوشبختی مطلق به قعر جهنم اسفل اسافلین سقوط آزاد کرده ام. چخوف خدا بیامرز راست می گفت. در زندگی خوشبختی مطلق وجود ندارد. خوشبختی همواره آلوده به زهر است. یا خودش زهر آلود است. یا یک عامل بیرونی می آید و آن را به زهر می آلاید...