پیش درآمد

1) تشکرجات

سلام

اول خواستم یه تشکر کلی کنم از همه عزیزان و دوستانی که به این وبلاگ که چیزی بیش از یک کلبه درویشی نیست، لطف داشته و نگاه مهربونشون رو دریغ نمی کنند.

حقیقتش زمانی که توو یکی از وبلاگ ها بازی خوانندگی رو دیدم خیلی خوشم اومد و دوست داشتم اینجا هم امتحان کنم. البته پیش بینی این که آیا کسی حاضر هست صداش رو بفرسته یا نه، خیلی مشکل بود. مخصوصا در مورد خانم ها.... اما واقعا خوشحال شدم که استقبال شد و چند تا از خوانندگان ثابتم لطف کردن و صدای دوست داشتنیشون رو فرستادن....تا بهانه ای باشد برای با هم بودن.

تا این لحظه این دوستان صداهاشون رو فرستادن:


فاطمه
حسین
ثریا
محمد حسین
مانی(پسر الهام خانم)
مهتاب

اگر شما هم دوست داشتین، تا 2 شنبه ساعت 8 شب فرصت دارید که صداتون رو بصورت ضبط شده به این آدرس بفرستید:
gheychee@yahoo.com

2) گلایه جات
این که بعضی از دوستانم شرکت نکردن بنا به هر دلیلی، برای من قابل درک هست و به هر حال شاید موقعیتش نبوده و من به نظرشون احترام می گذارم.... اما برخی از دوستان شرکت نکردن که هیچ، کمی هم کم لطفی مبذول داشتن و نیش و کنایه هایی زدن که خوب ما هم نیش خورمان خوب هست اساسی.... خواستم به استحضار برسانم که بعید می دانم  مشغله کاری کسی به اندازه این حقیر باشد... هدفمان ایجاد خاطرات مشترک است در محضر دوستان با وفای مجازی ....و اینجا نوشتنمان مانند بقیه وبلاگ نویس ها، از روی علاقه هست و نه از فرط بیکاری.
ما کلا آمده ایم اینجا که خودتان را ببینیم.........
اونم که شما همش توو آشپزخونه بودید..........


3) بزودی جات
انشالا اگر خدا خدایی کند و فلک پادشاهی.... و ابر و باد و مه و خورشید و فلک مثل بچه  آدم کارشان را انجام دهند، فردا شب ساعت 11 شب از صدا ها رو نمایی می شود
عجالتان این را بشنوید که کمی جیگر مبارکتان حال بیاد تا فردا....

نه دا ناطق.....

اصلش باسه ما هشتادیا خعلی افت داشت که یه دوختر یه ضعیفه بشه نفر اول کنکووور ریاضی و حساب و اینا ... با خودمون عهد کردیم عکسشوو که توو روزنامه دیدیم زاغشو بیزنیمو باسش یه مراسم چاقو کشون یا اسید پاشون راه بیندازیمو حالشو کونیم تووو قوطی....اما این دل صاب مرده عکسشو که توو روزنامه دید، بد خاطرخاش شد.... خولاصه بی خیال درس و مدرسه و دانشگاه شدیم و زدیم به کاسبی که پوول درآریم و واسه خودمون کسی بشیم و ننه رو بفرستیم جولو ، باسه خواستگاری....آمارشو دورارو داشتیم....از ستارخان تا آزادی و از جناح تا شادمان هیشکی وجوود نمی کرد بش حرف بیزنه....دل و رودش رو میریختیم کف آسفالت.... راسیاتش دوسش داشتیم..... میخواستیم زنمون بشه..... بشیم تاج سرش... آقا بالاسرش....براموون هف هشتا بچه بیاره..... قورمه سبزی بپزه....رخت و لباسه ننه بابامونو بشوره...
چار سال تموم بس نیشستیم تا درسش تموم شد..... تا اومدیم بجنبیم که بیگیریمش، کاشف به عمل اومد که لاکردار با چند تا از این جیگول میگولای صنعتی شریف جخ زدن و رفتن لنگ دنیا این یاروو استامفورد و برکلی و کوفت و زهر مار و دست ما رو گذاشتن توو پوس گردووو.... اسمشم گوذاشتن فرار مغزها..........

برف.......

دیشب حوالی ساعت 9 که از یه ماموریت کاری برمیگشتم، اتوبان قم هوا حسابی برفی بود..... اتوبان تقریبا خلوت و برفی که رقص کننان و پایکوبان میومد و می خورد به شیشه ماشین...

راننده تمومه طول مسیر  حرف میزد از این در و اوون در.... منم برا این که ناراحت نشه سرم رو واسش تکون میدادم ولی اصلا حواسم بش نبود....... بارش برف رو نیگا میکردم زیر نور سفید چراغ برقهایی که هرچی ما بجلو میرفتیم، اونا هم با همون سرعت به عقب میرفتن.

و فک می کردم...فک میکردم به این که الان مدت هاست تهران چهار فصل نداره و شده دوفصلی...

شیش ماه اول سال هوا گرمه و عینهو تابستونه.... شیش ماه دوم هم یه پاییزه سردی هست که هرازگاهی از سر ناچاری چهار تا دونه برفم تووش میباره...که دمش گرم بازم همینو میباره.....


تهران...خیابان سیمون بولیوار.... میدان دانشگاه آزاد

(ارسالی از طرف ممدوسین... احتمالا یه روز قبل از رفتنش به جنوب)


یاد آوری نوشت:

هم اکنون نیازمند صدای سبزتان هستیم( ستاد برگزاری بازی وبلاگی خوانندگی)