در حاشیه شصتمین سالگرد سلطنت ملکه بریتانیا...

به عقیده من

ملکه واقعی...............

تویی........................




سودابه خانوم همسایه ی ما هست. یعنی از زمانی که ما اومدیم اینجا، اینا بودن. یه زن کلانتر و به اصلاح خودمون بی حیا. بچه که بودیم حداقل ده بار توپ منو پاره کرده. الان نزدیکه 75سال اینا رو داره. این چند روز هر وقت از سرکار میومدم لای در خونش نشسته بوود  روی یه صندلی و بیرون رو دید میزد. کلا کارشون همین بوود از اول. خوراکشون سرک کشیدن تو کارای مردم بوود. یعنی من یاد ندارم که از در خونه رفته باشم بیرون، از خونه اینا یه کله در نیومده باشه ببینه کی به کیه. این چند روز که میدیدمش بی اعتنا رد میشدم. کلا سلامش نمی کردم. زیر چشمی نگاش میکردم و رد میشدم. اونم منو کامل ورانداز میکرد. نگاهم به نگاهش که می افتاد حس عجیبی داشتم. مخصوصا دیشب که دیدمش. نگاهش یه عمق خاصی داشت. خیلی حرف داشت. و البته بنظر میرسید کمی هم داره با نگاش فحش میده. فحشای بی ادبی..مردونه...اوه اوه اوه...

امروز با صدای جیغ و ناله و گریه ای که از خونه ی سودابه خانوم اینا میومد از خواب بیدارشدم... شاید از فردا دلم برای اوون نگاه پر جذبه که داره بهم فحش میده تنگ بشه...نمیدونم

چای صبح جمعه...

صبحه جمعه، چایی با موسیقی محلی خعلی میچسبه...



+ دانلود