آغوش باز...آغوش بسته

معصومه را اگر میدیدی اصلا گمان نمی بردی که سن و سالش بیش از  بیست و خورده ای باشد. بلندی قامت و تناسب اندام و سبزه رویی که زینت دختران هست را معصومه یکجا داشت. معصومه جایی را برای دیگران تنگ نکرده بوود، جایگاهی را اشغال نکرده بوود، آبی را نیالوده بوود، پرنده ای را اسیر نکرده بوود. معصومه از دنیا فقط یک آغوش باز میخواست، یک امید میخواست، برای زندگی یک بهانه میخواست، یک صدای مردانه می خواست، یک عشق میخواست. 

و افسوس که همه اینها به نامردی از او دریغ شد و لابد قبل از اینکه آن همه زیباییش را به یک پیکر بی جان با چشمهای ورم کرده زیر ملافه سفید، مبدل کند، با خود به عقوبت عملش هم فکر کرده بوود. 

باید جای معصومه باشی تا با آغوش باز، مرگ و دوزخ را در برگیری که دیگر چشمت به چشمِ جهنم دنیوی نیافتد...دنیایی که آغوشش را هیچگاه برای معصومه باز نکرد...

آخرین لحظات برای یکی از همین مهندسین...

در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاصره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی  براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمیکنم برگردم .

...مهدی با احمد کاظمی تماس میگیرد 

 

مهدی: می آیی؟ 

احمد: با سر

- زودتر                                        

 

احمد کاظمی خود را به ساحل دجله می رساند و میبیند همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس میگیرد.

 

- چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودشان حرف زد و گفت: 

- اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم. 

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. احمد اصرار کرد به قرار گاه و آنها هم گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش. 

نشد نتوانست. وسیله نبود. آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره ایی جز اصرار به مهدی برایش نماند.

 

- تو رو خدا، تو رو به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف

- پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم.

- این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل... 

- اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند.
فاصله شان هفتصد متری می شد.راهی نبود. آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت احمد برود برسد به مهدی و مهدی مرتب می گفت:"پاشو بیا ،احمد"!

صدایش مثل همیشه نبود . زخمی شده بوود .حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم به گوش می رسید. احمد بارها التماس کرد. بارها تماس گرفت. تا اینکه مهدی دیگر جواب نداد. بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت: "آقا مهدی نمی خواهد، یعنی نمیتواند حرف بزند..."

ارتباط قطع شد. احمد تماس گرفت، باز هم وباز هم، و دیگر نشد... 

 

 

 

آدمها موجودات غریبی هستند. هر آدمی داستان زندگی خودش را دارد. داستان هایی مملو از شادی، غم، گریه، خنده و خیلی چیزهای دیگر.

و این عادت ما آدم هاست که بنشینیم بر بلندی و هر از گاهی به مسیر سخت و دشواری که از رهگذر زمان پیموده ایم تا به نقطه فعلی برسیم، دوباره و اینبار با دقت بیشتر بنگریم. 

و بغض هایی که گلوی آدم را میفشارد از بهایی که برای بدست آوردن اهداف ریز و درشت، پرداخته است که همانا جوانی و عمر می باشد. 

و گاهی، آهی هست که بر می خیزد از نهادی که با تمام وجودش همان عجز تاریخی در بازگشتن به گذشته را فریاد می زند.

به گمانم آدمیزاد موجود ناچیز و ناتوانیست در قیاس با کلیت هستی و به شدت غریب افتاده است در این برهوت بی انتهای منتهی به ظرف زمان و مکان. 

آدم ها خیلی غریب هستند. غریب به دنیا می آیند غریب زندگی میکنند و غریب ..... . 

گاهی دلم خیلی برای غربت آدمها می سوزد 

و میگیرد...