صبح اول وقت برای کاری به بانک رفته بودم. نسبا خلوت بود و 4 یا 5 نفر جلوتر از من بودن. یه فیش واسه برداشت از حسابم می خواستم پر کنم و چون طبق معمول خودکار همراهم نبود رفتم روی پیشخون بانک شروع کردم به پر کردن . همین حین دیدم کنارم یه دختره اومد وایستاد و گفت ببخشید... من خودمو کنار کشیدم که به کارش برسه. میخورد حدودا 35 ساله باشه یا همین حدودا. خیلی بر و روویی نداشت و به نظر می رسید که دختر هست (آخه حلقه نداشت. این عادتم شده که همیشه دست چپ خانوما رو دقت میکنم). یه چک ظاهرا میخواست نقد کنه و چکش هم یه کم خط خوردگی داشت. خلاصه کمی حرف زد با تحویل دار و من فقط شنیدم که آقای تحویل دار که خیلی پسر خوش برخوردی بود بهش گفت: "چشم. خانوم محترم انجام میدیم. ما اینجاییم تا کار امثال شما آدم های متشخص رو انجام بدیم دیگه"...لبخندی روی صورت دختر نقش بست....انگار با این لبخند زیباتر شده بود.... من فیش رو که پرکردم تاش کردمو گذاشتم لای دفترچه. رفتم به گوشه ی بانک تا یه آبی بخورم. در حین آب خوردن حواسم رفت به دختر و آقای تحویلدار. دیدم دارن حرف میزنن. دختر داشت با هیجان حرف میزد و می خندید. تحویلدار هم لبخند می زد و حین انجام کارش لا به لا به دختر هم نگاه میکرد. فاصلشون از من دور بوود و نمی فهمیدم چی میگن ولی بعید بود چیز خاصی یا حرفی خارج از بحث های اداری مطرح شده باشه. دختر کارش که تموم شد تشکر کرد و آقای تحویلدار هم جولو پاش بلند شد و خداحافظی کردن. من دختر رو با نگاهم بدرقه کردم. دیدم یه لبخندی روی صورتش نشسته و کاملا معلومه که داره کیف میکنه. لبخند رو تا بیرون بانک هم با خودش برد و دیگه نتونستم ببینم چی میشه.
همه ما کم و بیش همینطوری هستیم. گاهی توو برخوردهامون با آدم های مختلف و یا عکس العمل های مثبت دیگران به کارهامون، یه تصورات ذهنی برا خودمون میسازیم که مثلا طرف منو خیلی دوست داره یا خیلی قبولم داره و از این دست حرف ها... اون لحظه اونقدر به آدم حس خوبی دست میده که نمی شه توصیفش کرد. حتی اگر اون اتفاق در واقعیت هم بیافته، شیرینی فکر کردن و خیال کردنش رو نداره. میشی مثل این شخصیت های کارتونی که یهو یه ابر بالا سرشون تشکیل میشه و تووش کلی اتفاقای خوب میافته.... اما حیف که عمر این حس، خیلی کوتاهه... مطمئنم اوون دختر هم خیلی زود ابر بالای سرش پاک شد و برگشت به دنیایه حقیقی. شاید با اولین برخوردش با نفر بعدی... شایدم با قاضی کردن کلاه خودش و یه دودوتا چهار تای ساده...
بلاخره جوور شد که این پنجشنبه به نمایشگاه رسانه های دیجیتال بریم که در مصلی برگزار شد. نمایشگاهی که هرساله همین موقع ها برگزار میشه. موضوعش در مورد رسانه های مجازی و نرم افزار رو کلا این بحث هاست. در مجموع من کیفیتش رو پایین دیدم. کلا ما استاد این هستیم که مراسم ها و نمایشگاه هامون هر سال کیفیتش نسبت به سال قبل بدتر بشه.
حواشی:
1- ساعت 3 بعد از ظهر من با دوست خوبم برمک به نمایشگاه رفتیم و 3 ساعتی اونجا بودیم.
2- جو نمایشگاه بشدت تینیجری بوود و برو بچه ها بیشترین عشق و حال رو می کردن.
3- یه سری از جوانان عزیز این مرزو بوم هم اومده بودن برای بحث آشنایی و دوستیابی و ...
4- تو فضای باز وقتی ما رسیدیم همه ولوو بودن رو چمن ها و داشتن ساندویج و تنقلات و از این چیزا می خوردن.
5- جو غرفه ها بشدت دولتی بوود بر خلاف سال های گذشته. یعنی ارگان هایی اونجا غرفه داشتن که تا حالا اسمشونو هم نشنیده بودم. اکثرا هم توو غرفه ها چیزی پیدا نمیشد بجز یه چند تا ال سی دی بزرگ که خوب داشت تبلیغ یه سایت رو می کرد یا تصاویر خاصی رو نشون میداد.
6- خداییش غرفه ای ندیدم که کار شاخصی در عرصه رسانه کرده باشه. همه فقط یه سایت اینترنتی بودن.
7- بچه ها هم توو غرفه های مربوط به خودشون داشتن بازی میکردن اساسی.
8- توو سالنی که وسط درست کرده بودن، این یارو شاعره اسمش صابر خراسانی هست (توو نت سرچ کنید عکسش هست) شعر میخوند .
9- نمایشگاه کاریکاتورش طبقه دوم بوود. البته همش تکراری و مال پارسال بود. ولی بازم از بقیه قسمت های نمایشگاه بهتر بوود. عکساش رو براتوون گذاشتم.
10- از بس راه رفتیم از کمر افتادیم.
11- توو مسیر خونه به اصرار من دو تا بستنی خوردیم از این حصیری ها که دوتاش شد 800 تومان و چون آقای فروشنده پول خرد نداشت، بقیش رو به من آدامس داد.
12- چرخ یه تاکسی هم افتاده بود توو جوب که به با یه بد بختی درش آوردیم.
12- ساعت 8 از برمک خداحافظی کردم و 8.30 خونه بودم.
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید.
در ضمن اگه کیفیت بعضی تصویرها پایینه بخاطر نوور زیاد غرفه ها بود و منم خیلی حس و حال تنظیم دوربینو نداشتم.
ادامه مطلب ...