ملاقات با شخصیت مورد علاقه (بازی وبلاگی)

تصور کنید که همین الان به شما میگن هرکی رو دوست داری می تونی ببینی و با هاش حرف بزنی

اولا: شما دوست دارید با چه کسی ملاقات داشته باشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوما: اگه ببینینش چی بهش می خواهید بگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




توضیحات:

1-نظراتون رو بصورت کامنت بفرستید و یا از طریق ایمیل زیر ارسال کنید:

diaco_d@yahoo.com

2- اون کسی رو که دوست دارید ملاقات کنید، سعی کنید آدم معروفی باشه یعنی از بازیگران، هنرمندان،سیاستمداران، شاعران، شخصیت های علمی، مذهبی و... باشه. یعنی همه بشناسن ... نگید که مثلا دوست دارم پسرخالم رو ببینم.... کسی رو که دوست دارید ببینید و باهاش حرف بزنید می تونه از میان درگذشتگان هم باشه.

3- حتما این سوال رو از کسایی که دورو برتون هستند هم بپرسید مثل بابا مامان، فرزند، همسر، همکار، دوست، خواهر، برادر و... و نظرات همه رو بنویسید تا تعداد نظرات بیشتر بشه.

4- لطفا هر کدام از جواب ها خلاصه باشه و سعی کیند از یه پاراگراف بیشتر نشه.

5- من کامنت هاتون رو منتشر نمیکنم و همه رو یکجا تو پست بعدی میگذارم تا همه با هم بخونیمشون و کلی لذت ببریم.

6- بشتابید که تا جمعه بیشتر وقت ندارید. حتما مشارکت کنید

بد و بدتر

تا جایی که من یادم هست، انتخاب های زندگیم بین بد و بدتر بوده....همیشه یا حق انتخاب نداشتم و همه چیز تحمیلی و زوری بوده و یا اونجاهایی هم که می تونستم انتخابی کنم معمولا این انتخاب بین بد و بدتر بوده... یعنی یکی از انتخاب ها آنقدر مزخرف و آشغال بود که برای فرار از اون مجبور بودم برم سراغ گزینه های دیگه که خوب اونها هم خیلی چنگی به دل نمی زده و بیشتر از این که خودش چیزه خوبی باشه، راهی بود برای فرار از انتخاب بدتر.... یعنی وقتی مرگ رو میبینم به تب (که خودشم کلی دهن سرویس کن هست) راضی میشم.... فک میکنم برای اکثر آدمها هم همین مساله وجود داره.
یاد این جوک افتادم:
دختره داشت تو بیابون می رفت که یهو یه چراغ جادو دید و دستی بهش کشید. ناگهان غولی بزرگ ظاهر شد و گفت یک آرزو کن تا برآورده کنم (احتمالا غولش چینی بوده که فقط یه آرزو می تونسته برآورده کنه)... دختره فکر می کنه و بعد یه نقشه از خاورمیانه به غول نشون می دهد میگه یه کاری کن این کشورهای خاورمیانه با هم دوست باشن و جنگ و درگیری نداشته باشن.... غول میگه این چه آرزوییه دختر حالا ما گفتیم آرزو، نه که هر آرزویی، اینا اینهمه سال با هم جنگ داشتن من نمیتونم یکدفعه آشتیشون بدم. یه آرزوی دیگه کن... دختر کمی فکر می کنه و میگه یه شوهر خوب و مودب و سنگین و چشم پاک و باوفا به من بده.
غوله یه مکثی میکنه و میگه:
"بده اون نقشه کوفتی رو ببینم چه غلطی میتونم کنم"


پی نوشت: بزودی در این وبلاگ، یک بازی باحال رونمایی خواهد شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید عشق یعنی... (سه اپیزودی)

1- عشق یعنی با یه ماشین پونتیاک سفید سگ پدر ... بری دنبالش و ببریش یه رستوران بی شرفی که قبلا لعنتی ترین میزش رو رزرو کردی ... با یه نور کم و دو تا شمع که رو میز روشنه و شامی که بابتش باید پول خون بابای صاحب رستوران رو بدی، و یه تنگ آب و چند تا اقاقی توش... یه سرویس طلاسفید اصل ایتالیا رو بدی بهش و بگی دوست دارم

.

.

.

.

2- عشق یعنی واسه شب تولدش بهترین هتل رو تو شمال رزرو کنی که اتاق خوابش رو به دریاست و دکوراسیونش گل بهیه و یه جکوزی دو نفره هم داره و صدای موزیک لاو استوریش هم بلنده. 

.

.

.

.

.

.

3- شایدم عشق یعنی وقتی موقع سبزی پاک کردن با چاقو دستشو برید، بری دستشو پانسمان کنی و در حین پانسمان کردن هر از گاهی بدون اینکه حرفی بزنی، نگاهی کنی به چشماش و یه لبخند بزنی و پانسمان که تموم شد، ... دستش رو ببوسی.