-
سفر به بی نهایت
شنبه 24 دیماه سال 1390 23:08
اپیزود اول: این حق طبیعی هرکسی است که بتواند با خودش خلوت کند و مرور کند به آنچه بر او گذشته است...این حق طبیعی هر کسی هست که در خیالش بتواند پرواز کند....این حق طبیعی هر کسی است که بخواهد و بتواند سفر کند..... دلم سفر میخواهد....دلم می خواهد سفر کنم به بی نهایت .... دلم می خواهد بزنم به جاده هایی برای نرسیدن.... سفر...
-
نامه به مامان و بابا...
جمعه 23 دیماه سال 1390 20:27
سلام بابا .... سلام مامان منو به جا آوردین؟ من حسین ام .... پسرتون.... یدونه پسرتون خوبین؟ خوشین؟ الان کجایین؟ توو قطار؟ آره میدونم... دارین میرین مشهد....امام رضا طلبیده و چه خوش هم طلبیده راستشو بخواین فک نمیکنم شما اینجا رو بخونید... شایدم اصلا ندونید وبلاگ چیه .... واسه همینه که این نامه رو اینجا مینویسم.......
-
یک حس مشترک در دو موقعیت متفاوت...
سهشنبه 20 دیماه سال 1390 22:27
وختی صبح سر کار میری و ذوق اینو داری که امروز رئیست تشریف برده مرخصی و خوشان خوشانت هست و نان بربری داغ را روی روزنامه پهن میکنی و مقداری پنیر کالبر و گردوی محلی از کیفت بیرون میاوری و خامه شکلاتی را هم که صبح زود در مسیر اداره خریدی، باز میکنی و لیوان چایی را پر از قند میکنی تا شرینیش حسابی به جانت بنشیند و درب اتاق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 دیماه سال 1390 22:52
بعد از سال ها که دیدمشون، هنوز هم همون شوخی ها و شیطنت ها باهاشوون بوود...هنوزم لباشون خندون بوود....بعد از کلی سر به سر گذاشتن و هر و کر کردن ها و سرخوشی ها، بچه ها راجع به خودشون حرف زدن .... هر کدومشون توو این مدت داستان ها و ماجراها داشتن....قصه های زندگیشون پرفراز و نشیب بوود....بعضیا بعد از دانشگاه رفتن...
-
مرفه بی درد
جمعه 16 دیماه سال 1390 18:56
مطب خانوم دکتر سمت نیاوران بوود...وقتی وارد میشدی انگار نه انگار که اینجا دندان پزشکی هست. بیشتر شبیه دفتر یک شرکت شیک و های کلاس بوود...منشی ها را که نگو...نگاهشان آدم را بی حس میکرد و حاجت به آمپول سر کننده نبود...خانوم دکتر که شاید حدودا هم سن و سال خودم بوود و البته متاهل، هنگام کار آستین ها را تا آرنج بالا میزد و...
-
اینجا چراغی خاموش است
چهارشنبه 14 دیماه سال 1390 23:21
هستیم همین حوالی، عمل و اتفاق ویژه ای برایمان رخ نداده ... خور و خواب و کار را که فاکتور بگیری چیز قابل عرضه ای باقی نمی ماند... موضوعی برای نوشتن نداشتیم ... آمدیم از زمستان بنویسیم و از برف، دیدیم خبری نیست و هرچه هست، سرمای خشک است کانهو زمبور بی عسل... آمدیم عاشقانه بنویسیم، دیدیم همه اش میشود زار زدن و ایضا زر...
-
ممیزی...
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 22:26
داستان امروز ما ممیزی بوود. چند نفری از یک شرکت خصوصی آمده بودند که مطابق رویه های رایج امروزی، سیستم اداری و فنی اداره ما را مورد ارزیابی قرار دهند. این یعنی بیایند و ممیزی کنند که شما در این اداره چه میکنید و با چه اسلوب و روالی عمل میکنید...یک جور پایش و خود ارزیابی...یک سری فرم هایی برای ارزیابی تهیه میکنند و از...
-
توکای مقدس...
یکشنبه 11 دیماه سال 1390 21:50
آدم هنرمند، همه چیزش هنرمندانه است...حرف زدنش، نفوذ کلامش، شعر خواندنش، کاریکاتورهایش، طنازی اش، همه چیزش استادانه است. مثه کی؟مثه توکای مقدس... من عاشق این پست توکا هستم که در بیان علت مهاجرتش به کانادا نوشته است: "از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس میدادم که مجاز نبود، برای طراحی از...
-
روزی روزگاری .... من و همسرم...
پنجشنبه 8 دیماه سال 1390 19:06
تصور کنید سال آینده در همین رووز و همین لحظه، من متاهل شدم و دارم با همسر عزیزم زیر یک سقف (حالا اجاره ای یا شخصی بودنش توفیری نمیکند) زندگی میکنم. بخوانید دیالوگ من و همسرم را: + رنگ سیاه من هستم و آبی همسرم.... حسین جوونم داری چیکار میکنی؟ دارم سرچ میکنم عزیز راجع به چی؟راجع به کی؟ دارم اخبار امروز رو سرچ میکنم...
-
رقابت بجای قرابت...
سهشنبه 6 دیماه سال 1390 20:25
از گاه نخستین، در رقابتی تنگاتنگ با میلیون ها اسپرم، خودمان را کشان کشان به رحم رساندیم و آمدیم به این دنیای سراسر رقابت.... آن هم از آن رقابت های الکی که سر و تهش نیم غاز که سهل است یک چهارم غاز هم ارزش ندارد.... زمانی برای شاگرد اول، دوم و فوق فوقش سوم شدن، آنقدر به در و دیوار می زدیم خودمان را و چنان در طفولیت مشق...
-
امروز پنجم دیماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و دو...
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 23:52
بخواب ای خفته ی گلگون بخواب ای غوطه ور در خون + برای آرامش ابدی شان فاتحه ای قرائت کنید...
-
سورپرایز....
جمعه 2 دیماه سال 1390 15:22
+ صبور باشید تا آهنگ وبلاگ لوود شود.....
-
شب یلدای ما فقیر فقرا....(موزیکال)
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 23:52
کی منتظر میمونه ................... حتی شبای یلدا
-
خیابان آرام ..... دل های نا آرام ...... قیچی های بی فرجام
دوشنبه 28 آذرماه سال 1390 22:45
اول نوشت: اسپیکرها روشن - در صورت قطعی موزیک، دکمه play را در پایین وبلاگ کلیک نمایید. ------------------------------------- یادم هست سال ها پیش شاید در حدود 20 سال قبل که ما کودکی بیش نبودیم، تنها تفریح و سرگرمی قابل توجهمان، یک تلویزیون سیاه سفید گلداستار بوود که شبکه 1 را روی کانال 7 و شبکه 2 را روی کانال 9 نشان می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آذرماه سال 1390 17:38
بازهم یک روز دیگر است که بر ما میگذرد.......ثانیه ها و لحظه هایی که هماره در یک رقابت فشره و تنگاتنگ با هم هستند .... برای نشاندن یک تار موی سپید بر سر، و یا چند خط ناخوانا به دور چشمانمان ..... و از پس این روز اگر بختی یارمان باشد، روز دیگریست ..... با همان آدم های همیشه گی که کمترین قرابت را داریم..... همان حرف های...
-
خلاقیت...
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 22:48
آیا شما آدم خلاقی هستید؟ اگر بین شکل های زیر رابطه ای منطقی برقرار باشد، به جای علامت سوال چه شکلی باید گذاشت؟ حتما در بحث شرکت کنید تا نتیجه گیریه خوبی داشته باشیم. ضمنا اگر کسی جوابی را حدس زد، می تواند یا بصورت خصوصی و یا اگر شکلی به ذهنش رسید، از طریق نشانی ذیل ارسال کند. Gheychee@yahoo.com لطفا در کامنت دونی فقط...
-
جهت آگاهی...
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1390 00:09
1) متاسفانه پدر مهستی خانم به رحمت خدا رفتن .... براشون طلب آمرزش میکنیم و به مهستی عزیز هم تسلیت میگیم. 2) پست مربوط به عکس های عاشورایی، خیلی مورد توجه و استقبال شما عزیزان قرار گرفت ..... از لطف همگی ممنون ..... اینجا میتونید تحلیل های ممدوسین رو راجع به عکس هایی که خودش زحمت تهیه اش رو کشیده بوود، ببینید. 3)...
-
من ...... توالت فرنگی ....... ارنست همینگوی
یکشنبه 20 آذرماه سال 1390 23:01
خوردن یه لیوان چایی و تکون های قطار در مسیر رفتنمون به مشهد باعث شد که علیرغم میل باطنی مجبور شم یه سری به دستشویی قطار بزنم ... که دیدم صفی چند نفره جلو توالت تشکیل شده و طبق معمول همه خانم بوودن و توو اوون موقعیت براشون جالب بوود که یه آقا هم اومده توو صف، تک و تنها وایستاده و اسباب هروکر کردن اونا فراهم شده.... بعد...
-
ای صورت زیبا که به سیرت ملک استی...
جمعه 18 آذرماه سال 1390 00:00
مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان در اقصی نقاط کشور، با آداب و رسوم مختلفی برگزار میگردد که علاوه بر مباحث اعتقادی، دارای ارزش هنری و جذابیت های بصری فراوان می باشد. محمدحسین با دوربین عکاسی اش به منطقه بازار و چهار راه گلوبندک که از مناطق قدیمی تهران است، رفته بوود تا بخشی از زیبای های مراسم عاشورا و تاسوعا را از قاب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1390 23:10
وقتی واسه یه پست حدود 2 ساعت وقت میذاری و آخرش بلاگ اسکای خودبخود حذفش میکنه.... شما بوودین چیکار میکردین؟ واقعا شرمندتونم .. هیچی ندارم بگم .... تا ساعت 12 تمومش میکنم .... شما برین بخوابین
-
پیش در آمد...
پنجشنبه 17 آذرماه سال 1390 21:11
دیروز فاطمه میگفت بچه ها چه جدی و غمگین شده اند .... خدا خودش شاهد است که شرمنده شما شده ام این چند روزی ... حقیقتا دلم نمی خواهد چشمان نازنینتان این خانه را اینقدر غمگین ببیند و اینجا را هم حریم شخصی خود نمی دانم که بگویم به کسی دخلی ندارد... اما چه کنم این روزها حال و روز غریبی دارم ... کاش میشد به قول مهتاب از...
-
خو (اهر) آب ...
چهارشنبه 16 آذرماه سال 1390 18:50
دم صبح خواب دیدم یکی که نه میشناختمش و نه چهره اش برایم وضوحی داشت، بلیط هواپیما میدهد برای زیارت ... بلیط را پس میزدم و مدام از امنیت پایین سفرهای هوایی شاهد مثال میاوردم... کات... ناگهان دیدم دارم به سمت حرم میروم .... اطرافم پر بوود از آدم های جور واجور که مرا نگاه میکردند... صحنه مواج و ترسناک بوود و انگار تصویر...
-
پامنار و هیات قمر بنی هاشم
سهشنبه 15 آذرماه سال 1390 15:16
- یه دونه چایی میدی؟ - استکان ها رو گذاشتم توو سینی، چایی هم توو کتری بغلشه. - خودت نمیریزی؟ - دستم بنده میبینید که دارم استکانا رو می شورم. - نمی خوای برگردی ببینی کی ام؟ . . - توووووو،...................................باورم نمیشه..... اینجا چیکار میکنی؟... چطوری اومدی اینجا؟ - اومدم، مهم نیس کی و چطوری مهم اینه که...
-
حسین... هر روز غریب تر از دیروز
دوشنبه 14 آذرماه سال 1390 00:19
اپیزود اول: هنوز هم بعد از این همه سال، حسین و یارانش مظلوم هستند اگر هزار و چهارصد سال قبل، سرشون رو بریدند و بر نیزه کردن،... امروز، ... امروز تیشه به ریشه ی اعتقاداتشون میزنند. امروز کسانی که خدا تا قیامت خودش خونخواهشون خواهد بوود، برای عده شده اند اسباب کسب قدرت، ثروت، شهرت، و ......
-
اندر احوالات من...
شنبه 12 آذرماه سال 1390 23:31
اندر احوالات من... ان، در احوالات من...
-
آسمان نوامبر همیشه ابریست...
جمعه 11 آذرماه سال 1390 18:53
آسمان نوامبر، چه زود گذشت، آمدن و رفتنت... چشمانت خیس بوود از باران و برف به چه میگریستی تو؟ به دستان خالیمان؟ به قلب های کاغذیمان؟ یا شاید هم به آرزوهای کوچکمان؟!... کاش هنوز بودی و هنوز میگریستی و تنهایمان نمیگذاشتی با تنهایی هایمان... November Sky
-
سفر نامه زمینی ها به آسمان....
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 21:03
سفر ما به مشهد تقریبا از یک ماه قبل برنامه ریزی شده بوود...من بخاطر مشکلات شخصی و گرفتاری های کاری، بنا داشتم رفتنم را کنسل کنم و تقریبا تا هفته آخر هم قرار بود داییم به جای من بره.... اما از آنجا که کسی نبود بالا سره مغازه دایی وایسته، قرعه به نام من افتاد... از طرفی درست روز چهارشنبه (یک روز قبل از رفتنمان) از طرف...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 آذرماه سال 1390 18:03
شرمنده ... آپلودکردن عکس ها زمان میبره ایشالا زودی تموم شه تا بتونم امشب ساعت 9 از سفر نامه رونمایی کنم
-
لایق وصل تو که من نیستم...
چهارشنبه 9 آذرماه سال 1390 16:02
سلام دوباره برگشتم به این خانه..... این چند روز به میهمانیه میزبانی رفته بودیم که میشد معین الضعفا بودنش را به عین دید.... نزد میزبان ما، رنگ، نژاد، لهجه و زبان، قومیت و حتی دیانت،.... محلی از اعراب نداشت..... و حضرتش، بذل توجهشان را از هیچ کس دریغ نمینمود و همه و همه را به یک چشم مینگریست.... و به یک آغوش در بر...
-
سفر......
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1390 09:54
1) زندگی رو میشه به سفر تشبیه کرد.... سفری که اگه آخر و عاقبتش معلوم و مشخص باشه، طی کردن مسیر و گذاشتن ها و گذشتن ها برات آسون میشه .... و اگه نه، میشی یه آدم باری به هر جهت و افسرده که همیشه سایه عظیم تنهایی و سرخوردگی رو سرشه....... 2) همسفرهای خوبم.... امشب من به سفر میرم..... میرم مشهد..... اگه بخوام باهاتون صادق...